شاید...
شاید شعر
به نام تو سلام عنوان این پست (قدیسه های خاک خورده) اصلا هیچ ربطی به مطلب این پست ندارد. یعنی اصلا قرار هم نبوده که ربطی داشته باشد. اصلا چه نیازی است که ربطی داشته باشد؟ میخواهم بگویم همین جور یکهو به ذهنم رسید و چون خوشم آمد کردمش عنوان این پست. درواقع به نظر من نیازی نیست که عنوان با مطلب ارتباطی داشته باشد چون اساسا در دوران مدرن اصلا چه نیازی است که عنوان با مطلب ارتباط داشته باشد. میخواهم بگویم خیلی مهم نیست. همین که آدم از یک عنوانی خوشش بیاید کافی است تا عنوان مطلبش شود. اصلا از آن جایی که دنیای مدرن دنیای ارتباطات است کلا زیاد ارتباط داریم. حالا با این همه ارتباطات مهم که دور و برمان است ارتباط بی اهمیتی مثل ارتباط عنوان و مطلب را میخواهیم چه کار؟ اصلا به نظر من بین این همه ارتباط، دیگر ارتباط بین عنوان و مطلب یک ارتباط زیادی است. اصلا چه کاری است؟! ما که در دنیای مدرن وقت نداریم به چیزهای اضافی بپردازیم... به قول معروف وقتمان یک چیزی توی مایه های طلاست (که البته هنوز رنگش را مشخص نکرده اند...) پس وقت نداریم به چیز اضافی ای مثل ارتباط عنوان و مطلب بپردازیم آن هم بین این همه ارتباط. اصلا خیلی ارتباط دلت میخواهد برو سراغ یک ارتباط دیگر! چه کار به ارتباط بین عنوان و مطلب داری؟! داستانـ ک ماشین ها با سرعت زیادی حرکت می کنند... سال ها پیش مردی بود که هر روز صبح کنار رودخانه ای قدم می زد. رودخانه ای آرام، با طراوت، زیبا و جذاب. مدت ها گذشت تا این که رودخانه خشک شد. مرد هرچه با او حرف می زد جوابی نمی شنید. خبری از زمزمه های آرام بخش رودخانه نبود. حتی لب پر طراوتش هم خشک و ترک خورده شده بود. مرد هر روز می آمد و با صدای بلند فریاد می زد: "رودخانه!... دوستت دارم... کجایی؟!... رودخانه ی من!..." اما رودخانه ساکت و خاموش بود... . *** حالا سال ها از آن ماجرا می گذرد و من همچنان خشک و بی آبم. مدتی است من را آسفالت کرده اند و ماشین ها با سرعت زیادی در من حرکت می کنند... . "خیلی" وقتی نمیتونی حرفاتو بزنی، یعنی کسی نمیشنوه، ترجیح میدی یه جور دیگه بگی... یا توی لفافه بگی... یا اصلا نگی! گاهی هم ترجیح میدی که اصلا یه چیز دیگه بگی... شاید شعر: روز پشت هیجان های شبی گم می شد کفش پوشیده و آرام به دنیا آمد خانه از دست دلش زارتر از زار شده ست جاده ها پیش قدم هاش تلمبار شدند در پی این که شبی شاه جهان خواهد شد حمله می کرد به قانون عریض دنیا چادر از سلسله ی زلف بتش می افتاد دست می برد به دستان پر از خون زمین صبر می کرد که شاید همه جا شب باشد دردهایش همه از جنس مونث باشد گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد چشم هایم پرِ از لحظه ی دیدار شده ست توی تختم همه جا رنگ سیاهی شده است باز می خوابم و از دور تو را می بینم هیجان ها به سرم مثل تو آوار شوند طرح اندام تو را روی تن باد کشم بر سر کل جهان با هیجان داد کشم: غافل از این که تو امروز همین جاهایی... طایر گلشن قدسی... چه دهی شرح فراق؟! (تضمین به اشعار دیگران صرفا تضمین به اشعار دیگران است...) منتظرم... پیروز باشید. به نام تو سلام من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی و شاعران؛ گمراهان از آنان پیروی میکنند. آیا نمیبینی که آنها خود در هر وادی سرگردانند؟ و همانا میگویند آنچه را عمل نمیکنند. به جز کسانی که ایمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند و خدا را بسیار یاد کردند و بعد از اینکه مورد ستم واقع شدند (از شعر) یاری گرفتند. و آنان که ظلم و ستم کردند به زودی خواهند دانست که به چه بازگشتگاهی بازگشت میکنند. بین شاعرا آدمایی هم هستند که فکر میکنند خیلی شاعرند! بعد همین ها رو بعضیای دیگه میگن اصلا شاعر نیستن! پنج این روزها ساعت پنج، خیلی پنج تر از همیشه است! اما از اینها که بگذریم، وقتی تو باشی، همه ی ساعت ها پنجند... "من تا حالا لب به سیگارم نزدم!" آرام می آیی و خودت را روی کاناپه رها میکنی. یک جوری لم میدهی که نه میخواهی رویش بخوابی و نه میخواهی رویش بنشینی. سرت را به عقب شل میکنی، چشم هایت نیمه باز است. نفست را بیرون میدهی، خمار و بی حال، پاکت سیگارت را از جیبت بیرون می آوری، درش را باز میکنی، وارونه میکنی و آرام روی انگشتت میکوبانی تا سیگارها کمی بیرون بیایند. یک نخ را بیرون میکشی و لای انگشتانت نگه میداری. پاکت را روی میز وسط پرت میکنی؛ یک جوری که روی میز حدود نیم دور بچرخد و بعد وسط های میز از حرکت بایستد. دستت را تکیه گاه بدنت کرده ای. کمی خودت را جابه جا میکنی و دستت را بیرون می آوری، سیگار را لای لب هایت میگذاری، با دست دیگرت فندکت را از جیبت بیرون می آوری و چند بار شاسی اش را فشار میدهی تا روشن شود. آرام شعله را زیر سیگاری که لای لب هایت هست می آوری، دستت را دور شعله حلقه میکنی تا خاموش نشود. البته باد نمی آید که خاموشش کند اما تو دوست داری دستت را دورش حائل کنی تا مثلا باد خاموشش نکند. بعد چشم هایت را متمرکز میکنی روی سر سیگار، آنقدر که چشمانت درد میگیرند. نفست را به داخل میکشی تا سیگار روشن شود. همزمان که دود اولین پک را خارج میکنی فندک را هم با قوسی کوتاه به لبه ی میز می اندازی. بعد آرام سیگار را از دهانت میگیری، دودش را بیرون میدهی طوری که فضای رو به رویت دود آلود شود. بعد به دودی که از سر سیگار بلند میشود نگاه میکنی. یکهو به خودت می آیی که روی کاناپه افتاده ای و خودکارت را توی دستانت میچرخانی و به این فکر میکنی که هیچ وقت در عمرت لب به سیگار هم نزده ای! فقط به خاطر همین جمله! یعنی به خاطر اینکه اگر روزی بچه ات از تو پرسید: "بابا تو تا حالا سیگار کشیدی؟" با افتخار سرت را بالا بگیری و با ابهت بگویی: "من تا حالا لب به سیگارم نزدم!" بعد بچه ات هم ذوق کند و خودش را در بغلت بیندازد و پیش خودش بگوید چقدر بابای با اراده و خوبی دارد که تا حالا لب به سیگار هم نزده است و تو پیش خودت احساس رضایت کنی. چشمانت را باز میکنی... سیگار هنوز دارد لبه ی جاسیگاری میسوزد. برش میداری و با خماری لای لب هایت میگذاری. احساس میکنی خیلی خسته ای و این سیگار آرامت میکند. اما حیف که دیگر نمیتوانی به بچه ات بگویی تا حالا لب به سیگار هم نزده ای! همین طور که فکر میکنی یکهو خواهرت از آن طرف صدایت میکند: "اینقدر خودکارتو توی دهنت نکن!" حالا به این فکر میکنی که عاقبت به بچه ات چه بگویی؟!... پرانتز باز: این روزا دارم فکر میکنم چی میشه که بعضی کله گنده ها به این راحتی و روونی بیان اعتراف کنن و همه جوره خودشونو لو بدن و احیانا به عنوان بزرگترین تئورسین یک جریان فکری سیاسی استعفا بدن! اگه مثلا بگیم شکنجه و این حرفا، اینا آدمایین که شکنجه ی ساواک رو هم کشیدن. اگه میخواستن به این راحتی و به این قشنگی عقب بشینن و استعفا بدن و خودشون رو لو بدن که اصلا به اینجاها نمیرسیدن!... از طرفی نمیتونه این اعترافات دروغ باشه! چون اینا با این اعترافات یا کلا آزاد میشن یا حداقل، تخفیف قابل توجهی توی حکمشون اعمال میشه. به زودی میان بیرون و اونوقت طرفداراشون و دور و بریاشون با این اعترافات پدرشونو در میارن! احتمال خیلی قوی باید راست باشه... تازه منطقا اگه بخوایم بگیم دروغه باید خلافش رو ثابت کنیم... یا مثلا اگه بگیم نقشه باشه که این حرفا رو بزنن و بعدا بیان تکذیب کنن یا هرچیز دیگه هم بعید نیست... اما اگه اینجوری بود اینقدر بهشون بها داده نمیشد و تحویلشون نمیگرفتن! به هرحال آقایون، دیگه اونقدرا حالیشونه!... اما دوحالت دیگه به ذهنم میرسه: یا واقعا متنبه شدن و نشستن فکر کردن که دارن اشتباه میکنن (!!!!!). یا اینکه یه معامله ای این وسط هست. لزوما معنی منفی نداره. ولی به هرحال یه سری امتیازاتی گرفتن که دارن به این راحتی همه چیو میگن! تازه اگه خبری نبود صدا و سیما که هیچ وقت اسمی از اینا نمی آورد دعوتشون نمیکرد برای گفتگوی تلویزیونی! لابد یه امتیازاتی رد و بدل شده که همچین بهایی بهشون داده شده از طرف صدا و سیما! خلاصه این سیاست، موجود قابل تاملیه! و قابل دوری گزیدن!... خدا عاقبت همه رو ختم به خیر کنه... پرانتز بازتر: بزرگمرد شهید دکتر مصطفی چمران: برسیم به همون شعر خودمون... شاید شعر: بعضی از دردها "همیشه" محکومند! ... وقتی از چشم هاش می پرسی، هی قدم می زد از خودش تا من... دو ستاره شد و ... دلم گم شد آسمان قطره قطره خون می شد مضطرب می شد از تلاطممان (صورتش را به پنجره چسباند) پشت باران که اشک می ریزي، خیس خیس ایستاده ام... مبهوت... دست هایم چقدر مـ یـ لـ ر ز نـ د "آسماني تر از زمين شده اي!" شيشه كم كم ترك ترك مي شد هي عقب رفت و هي عقب تر و بعد آسمان همچنان به هم مي ريخت چشم هامان "هنوز" در خوابند! ... وقتي از روز قبل مي آيد منتظرم... پیروز باشید! به نام تو سلام گرت کسی بپرستد ملامتش نکنم من فردا؟! باید چیزهایی را باور کنم. مثلا اینکه خورشید میتابد. زمین میچرخد. تو میخندی. من گریه میکنم. تو گریه میکنی. من میخندم... . مثلا اینکه فردا قرار است کسی بیاید. مثلا اینکه پس باید فردایی باشد! حالا یا با من یا بی من! اما هست. مثلا باید باور کنم باید برای فردا کاری کرد. قرار است تو بیایی. باید برای آمدنت آماده شوم. باید دست هایم را بشویم و اشک هایم را پاک کنم. چشم هایم را آب بزنم و کمی هوا بخورم. باید لباس های جدیدم را از چمدان بیرون بیاورم و به آن ها عطر بزنم. باید خودم را تر و تمیز کنم. راستی تا یادم نرفته باید خانه را هم جارو کنم و گردگیری را هم از یاد نبرم. بگذار درست از وسط ماجرا شروع کنم: آنجا که چشم هایت مرا به یاد خدا انداخت و نگاهت انگار سال ها بود توی قلبم جا خوش کرده بود درست مثل خنجری که از پشت زده باشند... . نکته ها هست بسی، محرم اسرار کجاست؟!... یه حرفایی برای گفتن دارم که جو عمومی شعرا و هنرمندان ما قبولش ندارن. شاید منم میتونستم مثل همه قاطی این جو بشم و افکار و نظرات خودم رو کتمان کنم و یا مثل اونا بشم یا اینکه اصلا سکوت کنم. اما میخوام این جسارت رو بکنم و باشجاعت عقیده م رو فریاد بزنم! حتی اگه خیلیا بدشون بیاد... البته این روزا مد شده که به محض مواجهه با یک سری از دیدگاهها بلافاصله بگی چرت و پرته یا بگی مزخرفه! بدون توجه به حرفش... به هرحال روشنفکری ما شده مخالفت با هر عقیده ای غیر از اون چیزی که تو بهش میگی روشنفکری!!! شاید شعر: اما فارغ از این مسائل بپردازیم به شعر... رقص واژه ها... 1) سکوت محض خدا: دوباره خیره شدن کنج محو دیواری دوباره آمد و شد دوباره پرسه زدن دو صندلی وسط کافه؛ پکی عمیق ته طول تلخ سیگاری... ... درست میز بغل بود... غروب میشدم از گریه ی تو نگاه سبز تو را سرخ میشدم آن شب شبی پر از هذیان و ... شبی غریب... که دود میشود از دست های بیماری ↓ شبیه من؛ که پس از تو هنوز بی هوشم شبیه تو که پس از من هنوز بیـ داری... نشد هوای تو را تا همیشه ات بپرم سقوط های مرا هم نشد که بشماری... کدام حادثه از تو ترانه میخواهد؟ که مثل سایه ی من از سکوت سرشاری! هوای عاشقیم بی بهانه می بارد چه قدر توی هوایم بهانه می باری! دهان قرص خدا از صدای من پر بود نگو که از نوسان های من خبر داری؟! تمام روز و شبم حرف های مبهم توست تمام روز و شبم حرف های تکراری... رها کن و برو از خواب های هر شب من که سخت خسته ام از خواب های اجباری... □ درست میز بغل "هست" شروع میشوم از خنده ی کسی جز تو!... مدتیه از تمام مسئولیتای اجتماعی دوری کردم. همه چیز رو کنار گذاشتم... از اونجایی که هنوز توی "ب" بسم الله گیرم تصمیم گرفتم به "ض" ولاالضالین کاری نداشته باشم. میخوام روی خودم کار کنم... میخوام کمی بیشتر خودم رو بسازم تا برای پذیرش دوباره ی مسئولیت ها و یا حتی مسئولیت های دیگه که شاید بزرگتر از قبل باشن آماده بشم. میخوام یه مدت از قید و بندهای بیخودی مسئولیت هایی که فقط دغدغه سازند و این دغدغه ها هم سودی ندارند بیرون بیام... مسئولیت هایی که دیگه من هم براشون سودی ندارم... شاید اونقدر غرقش شدم که خودم رو فراموش کردم و حتی یادم رفته پذیرش این مسئولیت ها ایجاب میکنه که یه سری تلاش ها هم بکنم!... خیلی وقت بود روی خودم کار نکرده بودم... مسئولیت کانون بررسی و تحلیل سیاسی یکی از ارگان ها رو حتی بعد از تایید، دو روز قبل از معارفه رد کردم... از عضویت توی اون کانون هم استعفا دادم... از دبیری و عضویت توی هیئت مرکزی انجمن ناژوان هم استعفا دادم. انجمنی که همیشه بهش افتخار میکردم و میکنم و به همه ی اعضای خوبش علاقه دارم... البته هنوز به عنوان یک عضو از اعضای انجمن باهاش در ارتباطم... خلاصه حالا اومدم سراغ خودم... میخونم و مینویسم... به دور از همه چیز... برای خودم... برای تو... شاید کمی یاد گرفتم... 2) بازی شروع شد: فریاد صلح توی دهان های توی هم اینجا "وروندوکا"ست: همان جای هیچ جا! بازی کنیم یک تنه با آبروی هم آواز اسب ها به هوای زمین نشست میدان فراهم است باید تمام خاطره ها را یکی یکی هی پشت هم ردیف کنیم و به روی هم تا شاید از منافذ تاریخ ابرها باران شویم/روی تن آرزوی هم ↓ بالا بیاوریم جهان را به جای خود: ما گیر کرده ایم میان گلوی هم حالا دوئل: شلیک می کنیم خدا را به سوی هم. ... بازی به نفع هیچ بازی تمام شد...: منتظرم... پیروز باشید. ب) وقتی که در "ب" بسم الله گیر میکنی... - ب ه نام تو - ب ا سلام - ب ی خیال "الف، ب، پ، ت،..."! من هنوز توی "ب" بسم الله گیرم!... اینو این روزا فهمیدم. این روزا که میبینم چقدر عقبم از خیلی چیزا. چقدر هیچی نمیدونم! چقدر باید بدونم! چقدر هنوز توی ب"ب" بسم الله گیرم... و این که فهمیدم چقدر غرقم. چقدر گیر چیزای دیگه ایم! چقدر از اصل دور افتادیم! چقدر اصل رو اشتباه گرفتیم! چقدر فراموش کردیم! چقدر نمیشناسیمش! چقدر... چقدر... چقدر... کجا داریم میریم؟! - ب رای تو: وقتی می آیی، می بارم درست روی نارون هایی که همیشه سبزند مثل تو، عمیق تر از نفس هایی که نکشیدی بعد بسته شدن چشم هات. قلمم را می چرخانم روی کاغذی که شاید خط هایش به تو برسند. به ابروهایت... به موهایت... به مژه هایت... و حتی به لب هایت که هیچ گاه خط نکشیدی دورشان! گرچه دوست دارند قرمز باشند با حاشیه ی قرمزتر. تر می شوند وقتی زبانت را دورشان می چرخانی تا مرا ببینی در بادی که موهایت را می تاباند، زرد، مثل خورشید... آفتاب... نور... گل... عروسی... آشپز... و حتی پدر خانه ای که قفل زده بودند دم درش! آن قدر از صبح تا حالا چرخیده ام که دلم می خواهد کمی از زمین بروم بیرون. ثابت و ساکن و معلق، درست مثل اجلی که سعدی را شیخ کرد به نام همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم/نشستی رو به روی چشم هام، پشت میزی که هیچ گاه قهوه ای تر از قهوه های قجری نبود اما باید آن را باور می کردم. آن قدر می نویسم تا خبرم کنی برای رفتن... برای آمدن... برای تو... چشمم به گل هایی می افتد که هیچ گاه برایت نخریدم. (چه گل واژه ای!) صبح می شود. درست توی اتوبوسی که حالا به راه افتاده از پایانه ی نمازی که دیروز قضا شد و هیچ کس نفهمید چرا آدم فوت هایش را به باد یاد داد تا گل ها را خاموش کند زیر پای گنجشک هایی که آن روز دستت را گرفته بودم و توی چمران ترین بلوار عمرم قدم میزدیم... حالا به یک دقیقه به احترام پدرژپتو سکوت را می شکنیم و پاهای پینوکیو را که باور نمی کنم هنوز آدم شده باشد. همچنان می نویسم به کوری چشم آن هایی که نمی نویسند و فقط حرف می زنند. درست عکس من که می افتد در آب حوض ماهی ها پر از ماهی لجن خوار می شود و مرا می مکد درون خودش تا آفتاب بیاید و مرا گرم کندو آن قدر که عرق بریزم و به ریختن افتخار کنم توی لیوانی که باید همه ی جای من باشد. خیلی حالم گرفته از هوای غبارآلود شبی که الکی گفتم صبح است. راستی یادم رفت قرار نبود یک دقیقه برای پدر سکوت کنیم. اسقف هم از راه می رسد و کلاهش را می چرخاند تا شاید سرش پایین دار کند به پای چوبین بوَد. (اتوبوس ترمز محکمی می زند.) صورتی ترین پلنگ عمرم را می بینم آویزان از چشم های دختری که روسری اش را به زور سر کرده. درست عین من که هیچ وقت حاضر نشدم توی خیابان روسری سرم کنم. - ب عد از انتخابات... این روزا حسابی داغونم و به هم ریخته. از همه ی دوستان و عزیزانی که این روزا ممکنه توی برخورد و صحبت کردن باهاشون سرد و بی حوصله بودم و گاهی احساس میکردم ناراحتشون میکنم عذر میخوام. واقعا توی این یک هفته ناراحت و عصبانیم. گرچه باید غم توی دل باشه و شادی در چهره، اما دست خودم نیست. هنوز اونقدرا قوی نشدم... . بدجوری از اتفاقات اخیر دلم گرفته و دلم شکسته... . از اونجایی که میدونم بعضی از دوستان مایل به خوندن مطالب این مدت اخیر نیستن از بس که ازش درد کشیدن، در این مورد توی ادامه ی مطلب نوشتم. اگه دوست داشتید بخونید. - ب ازم برای تو: شاید شعر: فرصت برای گفتن این حرف ها کم است این لحظه ی تولد عیسی بن مریم است آغاز روزهای پشیمانی شماست این قبله ها نمایش شیطانی خداست معبودهای یخ زده آغاز می شوند درها به روی پنجره ها باز می شوند گرچه هنوز رنگ هوا آبی تو است بیدادها نشانه ی بی تابی تو است زن ها جنین مرده به زنجیر می کشند کفتارها به نام تو شمشیر می کشند بی خواب ها به خواب تو تعبیر می شوند ساعت... دقیقه... ثانیه ها... دیر می شوند ناقوس ها به جای تو تعجیل می کنند هر جمعه را روایت انجیل می کنند... بعد از گذشت مدتی از سامرای تو آواز قدس می چکد از کربلای تو وقتی هوای حادثه طوفانی تو است امواج درد می کُشدم در کُمای تو گاهی سکوتِ اشکِ مرا دار می زنند آن بغض های گم شده در های های تو اینجا تمام مردم من غرق در خودند حتی کسی خبر نشد از ماجرای تو... شاعر... کنار جاده پر از التهاب شد سرهای قدسیان همگی زیر آب شد لب های گرگ های جدیداْ خداپرست از کاسه های خونِ کم و بیش مست مست چشمان تیر خورده ی تنها غزال من تمساح تر ببار خودت را به حال من! تا چله های سرد به عهد کمان او بی قهوه فال خورده ته استکان او یوسف بیا! برای تو هی سینه می زنند در انتظار آمدنت چاه می کنند! دردم گرفته از هیجان نبودنت از تکه تکه های حوالی دیدنت فرصت برای گفتن این حرف ها کم است کم کم ظهور اشرف اولاد آدم است - ب یا! منتظرم. - ب ا نشاط و پیروز باشید. الف) سلام! ب) جشنواره رو ولش کن!... فعلا اجازه ی کار فرهنگی به ما داده نمیشه چون نمیخوایم اونجوری که بعضی ها میخوان فرهنگی باشیم...! پ) وقتی که هیچ وقت! مثلا می تونی خیلی چیزا رو بفهمی... خیلی چیزا یاد بگیری... مثلا می تونی بفهمی چه قدر نبودی... چه قدر حالا باید باشی... مثلا اینکه چقدر یه جاهایی برای یه کسایی خودت نبودی... پیش بعضی ها یکی دیگه بودی! (که این بعضی ها می تونن خیلی کم باشن... خیلی خیلی کم...) حالا چی میشه که یهو سرت به سنگ می خوره و به خودت میای و می فهمی چیزایی رو که اونقدر درد دارن که مجبوری تحملشون کنی، بماند. اما اونقدر درد داره که حالا دیگه شاد شادی! چون گلوله رو پیدا کردن و در آوردن... جراحی موفقیت آمیز بود... حالا دیگه مونده بخیه بزنن... آره! به همین صراحت!... خیلی بده که آدم گارد بگیره جلوی بعضیا (همون بعضیای قبلی) که اتفاقا باید باهاشون باز باز باشه... بدتر از اون اینه که گاردی بگیری که اصلا مال خودت نیست! مثل اینه که سربازای "تروی" سپر هخامنشی دست بگیرن اونم جلوی دوستاشون!! یا اینکه توی کاراته اونم موقع کاتا گارد بوکس بگیری!!! بگذریم از این که چی بود و چی شد... اما قراره همه چیز عوض بشه! حتی اگه بعضیا (همون بعضیا) دیگه وجود نداشته باشن... یا حتی وجود داشته باشن!... حتی اگه خیلی چیزا... قراره یاد بگیری و یاد گرفتی... قراره عمل کنی و داری عمل می کنی... و امروز چه قدر احساس می کنم سرشارم گرچه بازم جا دارم... بازم تشنه م در عین سیرابی... و امروز چه قدر شادم و پر انرژی... و امروز چه قدر یاد گرفتم... چه قدر دارم عمل می کنم... حتی اگه... آدم برای یاد گرفتن بعضی چیزا باید قیمت گزافی رو بپردازه... اما وقتی می رسی به بعضی چیزا می بینی چه قدر ارزش داشت... ارزش! کاش یاد می گرفتیم چی ارزش داره! و یاد می گرفتیم ارزش چیزها رو... ت) بالاخره اولین مقاله ی سیاسی ام (گرچه بیشتر جک بود تاسیاست... البته اگه فرقی بینشون باشه!) توی یکی از نشریه های دانشجویی دانشگاه چاپ شد. خبر ندارم نشریه رو الان پخش کردن یا نه اما به هرحال به زودی بیرون میاد اگه خدا بخواد. ممکنه سنخیت زیادی بین عقاید من و اونا نباشه (البته ممکنه هم باشه!) اما به نظرم کلا گاهی باید جاهایی نوشت که نباید!... قدم کوچیکی بود اما برای منی که از حضور در کاغذهای توی دست مردم اونم با پوشش سیاسی می ترسیدم خوب بود. باید نوشت... نوشتن راهیه برای رسیدن... تا حالا هیچ چیزو بهتر از نوشتن پیدا نکردم... دوستش دارم! ث) حتی افتتاح شد. "حتی"وبلاگ دوم منه که قرار بود جور خاصی باشه اما ترجیح دادم "نردبون پله پله". ادبی نیست اما سعی می کنم بی ادبی هم نباشه. احتمالا به روز شدنشو اطلاع نمیدم به جز توی همین وبلاگ. اما مشتاقانه منتظر حضور و نظر شما هستم. هروقت مایل بودید بیاید و نظر بدید... ممنون میشم... . اونجا قراره بنویسم از خیلی چیزا... شاید از مورچه هایی که گوشه ی حیاطمون لونه دارن بنویسم... ممکنه از فکر بوییدن گل در کره ای دیگر بنویسم... ممکنه از "تو" بنویسم... ممکنه از هیچی بنویسم... اما به هرحال می نویسم. الان "حتی" به روزه با: "جایی درست همین جا". از چیزهایی نوشتم که دیدم و کاش خیلی ها می دیدند... . ج) شاید شعر این بار شاید شعری رو این جا گذاشتم که اصلا با حال و هوای الانم همخونی نداشته باشه... ولی به هرحال آخرین کارمه... شایدم شعر باشه... : روزهای مزمنِ زرد رو به قهوه ای مثل خواب دیدنِ استکان قهوه ای توی دست های شهر، لای توده های مه منتظر شبیه مرگ...، تا که له شدیم... له! هی قدم قدم زدن، روی رد پای هم بوسه بوسه تر شدن، زیر اشک های هم چشم ها به رو به رو... دردها بری بری... حرف ها بگی نگی حرف های آخری... کز شدن درون خود، کنج یک اتاق خواب مثل عنکبوت ها، زیر پای آفتاب تار می تنم تو را، تار می زنی مرا تار می شود هوا، پشت گریه های ما... پلک هام... بسته شد...، پرده ها... کشیده تر... زل زده به روح من... یک نفر کنار در... یک نفر شبیه من...، دردناک... مثل زن... استکان قهوه را... می دهد به من... به من!؟... بعد... فکر می کنم... بعد... خواب می روم... بعد... خواب می شوم... بعد... بعد... می روم... چ) منتظرم! ح) پیروز باشید.
خلاصه ی کلام این که به طور کلی اصلا چه کاری است؟! ها؟! عنوان را بچسب!!!...
در کنار این رودخانه جاده ای بود که ماشین ها با سرعت زیادی در آن حرکت می کردند.
مرد هر روز کنار رودخانه می آمد، قدم می زد و با او حرف می زد. رودخانه هم زمزمه هایی با او می کرد.
پس از مدتی مرد کم کم احساس کرد به رودخانه علاقه مند شده است. دیگر کارش شده بود این که هر روز از صبح تا شب کنار این رودخانه قدم بزند و با او از همه چیز حرف بزند. او حتی یک بار به رودخانه ابراز علاقه هم کرده بود. اما رودخانه چیزی نگفته، سرش را پایین انداخته و رفته بود... .
چندی بعد آرام آرام رودخانه هم به مرد علاقه مند شد. آن ها دیگر دو عاشق واقعی بودند. مرد با رودخانه قدم می زد، حرف میزد و ابراز علاقه می کرد. رودخانه هم با زمزمه های ملایم و شیرینش به او جواب می داد. مرد گاهی لبش را روی لب رودخانه می گذاشت و می بوسید. گاهی با دستش او را نوازش می کرد. گاهی شب ها هم کنار رودخانه می خوابید (طاقت دوریش را نداشت...). او حتی یک بار رودخانه را در آغوش کشیده بود... .
یک روز که مرد با ناامیدی کنار رودخانه آمده بود ناگهان جاده ی کنار آن نظرش را جلب کرد. شادی در چشمانش برق زد. با صدای بلند رو به جاده گفت: "رودخانه... رودخانه آن جاست... رودخانه ی من!..." و با هیجان به سمت جاده دوید و خود را در آغوش جاده رها کرد... .
ماشین ها با سرعت زیادی از آن جا رد می شدند... .
بعضی وقت ها پیش خودت فکر میکنی بعضی ها خیلی برایت ارزش دارند. یعنی دست کم خیلی بیشتر از خیلی ها. نمی دانم چقدر! اما خیلی... و اصلا مهم هم نیست که چقدر! یعنی مثلا مهم نیست که به اندازه ی تمام ستاره های تمام کهکشان ها؛ یا مثلا به اندازه ی تمام قطرات باران در تمام دنیا در طول تاریخ؛ یا به اندازه ی تمام سبزه های روییده شده در عمر زمین؛ یا اصلا به اندازه ای که بعضی ها به آن می گویند "بی نهایت" و من نمی دانم چقدر است. نه! اصلا این مهم نیست که چقدر!... مهم این است که خیلی! و این "خیلی" اساسا خیلی است... و علاوه بر این که خیلی است خیلی هم مهم است. یعنی به نظر من خیلی مهم است که کسی برای کسی دیگر خیلی ارزش داشته باشد. و لفظ "خیلی"، خیلی مهم است. چون معلوم نیست که چقدر است!... یعنی مثلا تمام ستاره های تمام کهکشان ها حتی اگر من ندانم چقدر است اما بالاخره یک عددی هست دیگر! یا قطرات باران یا سبزه ها و... اما "خیلی" هیچ قدری نیست و البته همه قدر هم هست. یعنی خیلی است دیگر!...
فقط این عبارت "بی نهایت" اینجا مورد تردید است. چون ظاهرا آن هم یک چیزی شبیه همان "خیلی" است. اما من که ترجیح می دهم از همان "خیلی" استفاده کنم. اصلا وقتی "خیلی" داریم چه دلیلی دارد که از "بی نهایت" استفاده کنیم؟! من که "خیلی" را خیلی دوست دارم! به هر حال همه ی حرفم این بود که "خیلی"، خیلی مهم است. اصلا کلا خیلی...
دی شیخ با چراغ همی گشت دور شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود، گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود؛ آنم آرزوست...
آدم از بخت بدش عاشق گندم می شد...
حالتی رفت که امروز به این جا آمد:
آستینش دو سه روزی ست پر از مار شده ست
دادهایش همه بالای سرش دار شدند...
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد،
پشت می کرد به احوال مریض دنیا...
فکر می کرد به پرواز و کتش می افتاد
فکر می کرد به حالات درونی جنین
سرخی صورت معشوقه اش از تب باشد
دوری و خستگی و فاصله ها بس باشد!
درد می آمد و از دور خدایا می کرد...
چشم بیمار تو را دیده و بیمار شده ست
هر طرف راه به سمت تو دو راهی شده است
در خرابات مغان نور خدا می بینم!
خواب هایم وسط خواب تو بیدار شوند...
هرچه درد است از آن همت فرهاد کشم
انتظار فرج از نیمه ی خرداد کشم...
سال ها می گذرد... منتظر ماهایی!...
که در این دامگه حادثه...
بد تنهایی!...
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
(سعدی)
قرآن-سوره ی شعرا- آیات 224 تا 227.
بین شاعرا آدمایی هم هستن که مثلا فکر میکنن همه کاره ی شعر فلان استانن!
بین شاعرا آدمایی هم هستن که فکر میکنن هیچ کس جز خودشون شاعر نیست!
بین شاعرا آدمایی هم هستن که فکر میکنن شاعر نیستن و برای شاعر شدن فکر میکنن باید مثل بعضیای دیگه باشن!
بین شاعرا آدمایی هم هستن که فکر میکنن برای شاعر شدن باید سیگار کشید، مشروب خورد و تجربه ي روابط نامشروع داشت.
بین شاعرا آدمایی هم هستن که فکر میکنن برای شاعر شدن حتما باید فلسفه غرب رو خوند و لزوما عاشق فلان نویسنده بود (دقت کنید، عاشق بود) یعنی لزوما باید عشق بورزی وگرنه خوندن کافی نیست! یعنی اگه همه رو هم خونده باشی ولی عاشق یکیشون نباشی دیگه شاعر نمیشی!
بین شاعرا آدمایی هم هستن که فکر میکنن دنبال یه چیزی هستن اما آخرش که دقت میکنن میفهمن دنبال هیچی نبودن! یعنی درواقع دنبال هیچی بودن! (خودشون میگنا! به من چه؟!)
بین شاعرا آدمایی هم هستن که دوست ندارن هیچ کس دیگه شاعر باشه!
بین شاعرا آدمایی هم هستن که سایه ی شاعرای دیگه رو با تیر میزنن!
بین شاعرا آدمایی هم هستن که از شعر خوب بقیه حرص میخورن!
بین شاعرا آدمایی هم هستن که فقط بلدند حرفای قلمبه سلمبه بزنن!
بین شاعرا آدمایی هم هستن که فکر میکنن هرچی اونا بگن شعره!
بین شاعرا آدمایی هم هستن که خیلی کارا میکنن جز شعر گفتن...
بین شاعرا آدمایی هم هستن که مثلا به مشروب خوردن افتخار میکنن!
بین شاعرا آدمایی هم هستن که به کافر بودن میبالند!
بین شاعرا آدمایی هم هستن که فکر میکنن خیلی آدمن!
بین شاعرا آدمايي هم هستن كه تنهايي وارد جلسه ي يه انجمن شعر ميشن و زوج بيرون ميرن. بعد ميفهمي كه دقيقا براي همين اومده بودن. و جالب اينجاست كه اين زوج ها هرهفته تعويض ميشن و گاهي نوبت بندي هم ميشن!!!
بين شاعرا آدمايي هم هستن كه شديدا طرفدار فيلم هاي ............ ايراني اونم از نوع ................. هستن اما توي انجمن شعر عميقا طرفدار فيلماي فلان كارگردان بزرگ ميشن!
بعد وقتي توي انجمن دور و برت رو نگاه ميكني و ميبيني اوني كه داره با آب و تاب از فلان نهله ي فلسفي ميگه يا فلان تئوري رو با شور و نشاط برات توضيح ميده به خاطر تو كه هيچ! به خاطر خدمت به ادبياتم نيست! بلكه براي اينه كه به زوج اين هفته ش نشون بده كه خيلي ميدونه!
بين شاعرا آدمايي هم هستن كه تمام دغدغه شون به قول اخوان "خورد و پوش و لذت آغوش" شده و بعد توي جمعا دم از دغدغه هاي اجتماعي ميزنن!
بعد ميفهمي كه همه ي حرفاي قشنگي كه توي انجمن ميزنن باز هم به قول همون اخوان "ريشه اي اندر شكم يا زير آن دارد".
بعد دلت ميگيره... احساس ميكني چقدر با دور و بريات فرق داري. احساس ميكني چقدر چيزهايي كه براي تو مهمه با بقيه فرق داره... .
اما هنوز هم به همه ي اونايي كه ميدوني دنبال چه چيزايي هستن لبخند ميزني و با روي خوش باهاشون احوال پرسي ميكني. و بعد فكر ميكني كه چقدر همه شون رو دوست داري! گرچه از راهشون بيزاري ولي پاكي شعر كه درشون هست باعث ميشه دوستشون داشته باشي. دلت به اين خوشه كه حداقل كمي شاعرن! و اين كمي بهشون لطافت ميده و تو ميتوني به اندازه ي همون زلالي دوستشون داشته باشي هرچند از تيرگي هاشون متنفري... .
و بعد احساس ميكني كه همين رو هم اونها نميدونن...
سرت رو ميچرخوني و با همون لبخندي كه شايد بعضي ها اخم تصورش كنن، همه ي افراد دور و برت رو نگاه ميكني... پيش خودت فكر ميكني چقدر تنهايي...
پيش خودت فكر ميكني "ماه بالاي سر تنهايي ست"
بعد مثلا میبینی که تمام ساعات را در انتظار ساعت پنجی! مهم نیست پنج صبح یا بعد از ظهر! مهم این است که پنج باشد. بعد انگار اصلا ساعتهای دیگر وجود ندارند. یا اصلا وجودی ندارند. فوقش این است که معیاری برای رسیدن به پنجند! مثلا ساعت نُه از این جهت مهم است که هشت ساعت بعدش پنج است! و البته از این جهت مهم نیست که چهار ساعت قبلش پنج بوده! بلکه فقط از این جهت مهم است که هشت ساعت بعدش پنج است!
تازه گاهی هم به این فکر میکنی که مثلا چقدر این پنج تاویل پذیر است... خیلی! تاویل هایش پیشکش ولی این را میگویم که حتی "عصر روز سه شنبه پنجم..." راستش "اوت" نبود؛ اما ماه دیگری که بود... و اصلا مهم نیست که چه ماهی بود! مهم این است که پنجم بود! بعد بیشتر که دقت میکنی میبینی چقدر تمام زندگیت را پنج هایی در بر گرفته اند که شاید مدتهاست میخواهند به تو بفهمانند که ساعت پنج خیلی پنج تر از آن است که فکرش را میکنی!
حتی مثلا بیست و پنجم را هم به خاطر میآوری که بیستش اصلا مهم نیست! مهم پنجش است...
پک دوم را کوتاه تر میزنی. بعد آرام سیگار را لبه ی جاسیگاری میتکانی مبادا که خاکسترش روی لباست بریزد و بسوزاندش.
البته شاید هم پیش خودش بگوید این چه بابایی ست که تا حالا سیگار نکشیده! شاید هم اصلا به خودت بگوید چرا بابای فلانی سیگار میکشد و تو نمیکشی! حتی شاید بگوید چون بابای فلانی سیگار میکشد تو هم بکش!
بعد تو پیش خودت فکر کنی که چقدر بابای بی جذبه ای بوده ای که پدر یکی دیگر بشود الگوی بچه ات! بعد کمی پیش خودت افسوس بخوری. البته به روی خودت نیاوری و رو به پسرت کنی و بگویی: "بابای اون که سیگار میکشه کار بدی میکنه! سیگار خوب نیست! آدم مریض میشه اگه سیگار بکشه..."
بعد دیگر حوصله ات نمیشود به این فکر کنی که بعدش چه میشود.
اما پیش خودت فکر میکنی که شاید اصلا هیچ وقت بچه ات این سوال را از تو نپرسد و آن وقت تو بیخودی یک عمر لب به سیگار هم نزده ای! اما بعد به خودت میگویی نه! حتما میپرسد. یعنی اغلب بچه ها میپرسند. دست کم من که از پدرم پرسیده ام. برادر کوچکم هم یک بار پرسید. اصلا شاید این سوال ارثی باشد! پس امیدوارم بچه ام به خودم برود تا این سوال را حتما بپرسد! البته اگر مادرش هم این سوال را از پدرش پرسیده باشد اشکالی ندارد به مادرش هم برود! مهم این است که این سوال را بپرسد!
بعد پیش خودت یادت می آید که وقتی از پدرت پرسیدی او همین کاری که تو میخواهی بکنی کرد و همین جمله را گفت. یکهو به ذهنت میرسد که نکند پدرت هم یک عمر لب به سیگار نزده که فقط همین یک جمله را بگوید؟! بعد شک میکنی که حالا واقعا این دلیل خوبی هست یا نه!... بعد ترجیح میدهی دیگر به این قضیه فکر نکنی...
بعد پیش خودت میگویی ایرادی که ندارد! اصلا میتوانی بچه دار نشوی! یا دعا کنی بچه ات این سوال را از تو نپرسد. یا اصلا وقتی ببیند که سیگار میکشی که دیگر این سوال را اصلا نمیپرسد!!
سیگار را لای انگشتانت نگه میداری و دودش را حلقه حلقه میکنی و بیرون میدهی. این کار را تازه یاد گرفته ای... .
دوباره سیگار را لای لب هایت میگذاری. هنوز لای انگشتانت هم هست... .
فکر میکنی که ولی مزه ی زندگی به این است که بچه ات از تو این سوال را بپرسد و تو این جواب را بدهی. وگرنه اصلا سیگار معنای دیگری ندارد. یعنی باید باشد و یک عده بکشند؛ بعد تو لب هم به سیگار نزده باشی تا وقتی بچه ات از تو پرسید تا حالا سیگار کشیده ای یا نه، با افتخار بگویی من تا حالا لب به سیگار هم نزده ام... .
بعد میگویی خب حالا من جزء آن آدم هایی هستم که باید سیگار بکشم تا یک پدر دیگر که در عمرش لب به سیگار هم نزده بتواند این جمله را به بچه اش بگوید. با این حساب تو هم در لذت این جمله شریکی!...
از چپ گرایان تند و تیز و از راست گرایان خشک و بی منطق تعجب می کردیم که مگر راه مستقیم چه عیبی دارد؟!
بعضی از زخم ها "همیشه تر" شاکی!
مضطرب داد می زند: "ها!؟... کی؟!"
چشم هایش به آسمان افتاد
وسط زوزه های مبهم باااد...
توی فریاد آبی دنیا
مثل حال تهوع دریا...
شیشه ها تا ترانه می میرند!
دست هایم بهانه می گیرند
ماتِ باران و ابر و باد و دود...
مثل لبخندهای بغض آلود
صورتش را كمي عقب ميبرد...
آسمان پشت پنجره مي مرد
پشت يك مشت خواب مدفون شد
كل دنيا شبي شبيخون شد!
گوش هامان "هنوزتر" سنگين!
هي فقط داد مي زند: "خفه شين!!!"
تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی!
(سعدی)
باید اهل خانه را هم خبر کنم! باید بدانند که تو فردا می آیی! باید آن ها هم آماده باشند. اما شاید باورشان نشود که می آیی... من به آنها ثابت میکنم. بهشان میگویم که خودت گفتی می آیی. بهشان میگویم که باید زودتر خودشان را جمع و جور کنند.
باید خیلی کارها بکنم. باید خرید کنم. میوه و شیرینی... باید میوه های خوبی بخرم. باید شیرینی های تازه بخرم. راستی تو از چه نوع شیرینی ای دوست داشتی؟! یادم آمد... از همان برایت میخرم...
آری! تو می آیی. همین فردا...
...
اما نه!... انگار خیلی وقت است فردا شده! من حواسم نبوده! امروز فرداست! همین حالا می آیی! ولی من هنوز آماده نشده ام! من فقط آمادگی را مرور کردم! اما آماده نشدم... خانه را هم مرتب نکردم. به اهل خانه هم نگفته ام که قرار است بیایی! هیچ کاری نکرده ام!...
تو الان می آیی... اما برای کی؟ برای کسی که آماده نیست؟!... نیا!... میخواهی بیایی چه کار؟! من اصلا خانه نیستم... من توی کوچه ها و خیابان ها دارم پرسه میزنم و اصلا یادم نبود که تو الان دم در خانه هستی و هرچه در میزنی کسی در را باز نمیکند... برگرد! اینجا کسی منتظرت نیست... فقط گاهی بعضی ها حرف هایی میزنند... شایعاتی بیش نیست... باور نکن!... اینجا کسی آماده نیست... اینجا کسی نیست... هنوز هم تنهایی... .
بعد تازه دردت میگیرد! و تازه می فهمی که یار در خانه و تو گرد جهان میگردی! باور نمیکنی میتوانی دوست داشته باشی آنی را که سال ها دوست داشته ای و خودت بی خبر بودی.
اصلا لاله های واژگون به من چه ارتباطی دارند؟! دلم به هدیه ای گرم است که فرشته ها سال گذشته کمی قبل تر از بعد برایم از آسمان آوردند و من نگاهش هم نکردم انگار دلم خیلی خوش بود به پژمرده شدن گل هایی که هنوز آب نخورده اند. یادم افتاد که آب در کوزه و ما تشنه لبان میگشتیم و گاهی از کوزه ی شکسته آب بازی میکردیم!... همیشه همینطور است: عکاس پشت عکس است! (مگر اینکه تکنولوژی به فریادش برسد و دوربین ها صاحب تایمر شوند و من صاحب تو!... تو صاحب من!... من... تو... تو... من... ما... تو... تو... تو...)
زیاد معطلت نمیکنم... دارم میروم روبان هدیه را باز کنم... .
من عقیده م رو فریاد میزنم! و البته شجاعت این رو دارم که هروقت به اشتباه بودن عقیده م پی بردم فریاد بزنم که اشتباه فکر میکردم!
شاید با توجه به این دیدگاه، حرفای من از پیش، چرت و پرت، مزخرف، متحجرانه، احمقانه یا هرچیز دیگه ای که فکرش رو بکنید باشه! حالا دیگه تصمیم باشماست...
به هرحال فریادهای من رو توی ادامه ی مطلب میتونید بخونید. به خاطر محتوای سیاسیش از همه ی طرفداران هر حزب و گروهی به خاطر احتمال ایجاد هرگونه کدورت پیشاپیش عذرخواهی میکنم. و اعلام میکنم که اینها فقط عقاید شخصیه و دوستی من با همه ی دوستانی که هر عقیده ای داشته باشن پابرجاست و در عالم رفاقت مخلص همه شونم هستیم!...
خواب توی بیداری.
مثل روز... مثل شب
روزهای بی عاری
میز تنهایی؛
سال هشتاد و ...
از کادو
سکوت و ...
فریاد و ...
تو رفتی... شبیه سیگاری
سال هشتاد و ...
من و تو
رو به روی هم
...و چوگان
...و گوی هم...
به نام خدا!
یک... دو... سه... چهار...
زمان دور میخورد.
من و تو رو به روی هم.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


