|
شاید...
|
||
|
شاید شعر |
ب) ۳
/
۳
/
۱
۳
۶
۹
هجده سال تمام است از این ارقام می چکم. هجده قطره ی کامل...
پنجشنبه بود...
ساعت: شش و سی دقیقه ی بامداد، اینجا شیراز است...
و من
اتفاق افتادم...
.
.
.
هجده قطره چکید...
حالا ۳/۳/۱۳۸۷... تا نوزدهمی کجا بیفتد...
پ) یه مطلبی رو خیلی وقت پیش شنیدم جالب بود:
یه شعر ژاپنی هست با موضوع "عشق" به این شرح:
"تو"
همین... کل شعر همینه...
ت) یه کمی بیشتر از یه ماه دیگه کنکور دارم و یه کمی کمتر از یه کمی دارم درس می خونم. امیدوارم
همین شیراز قبول بشم (کلی کار دارم اینجا...) برام دعا کنین.
ث) ایام فاطمیه رو هم تسلیت میگم و همچنین چهلم شهدای مظلوم واقعه ی بمب گذاری کانون
رهپویان وصال شیراز.
چند وقت پیش با چندتا از دوستان بحث داشتیم. می گفتن اینا شهید نیستن. می گفتن: شهید اونه
که در راه یه آرمانی کشته بشه... اینا در راه آرمان کشته نشدن.
اما من اولا مطمئن نیستم که تعریف "شهید" فقط و فقط همین باشه... از طرف دیگه کی گفته که اینا
در راه آرمان کشته نشدن؟!! کاری ندارم که این آرمان رو کیا قبول دارن، کیا ندارن؟ چقدر صحیحه،
چقدر غلطه؟ چقدر عمقیه چقدر سطحیه؟ چقدر ظاهریه چقدر باطنیه؟... اما به هرحال اونا آرمان
داشتن... اون چیزی که از ظاهر بر میاد و ما میتونیم فقط روی اون قضاوت کنیم، اینه که آرمان اونا زنده
نگه داشتن یاد عاشورا بوده و با دلایل خودشون راهی رو برای رسیدن به آرمان انتخاب کرده بودن و در
همون راه هم کشته شدن. من خودم رابطه ای با اونا نداشتم. من تا قبل از این واقعه اسم حسینه
شون رو هم بلد نبودم. حتی آدرس دقیقشون رو هم نداشتم. برای همین جانب دارانه صحبت
نمیکنم...
از همه ی اینا گذشته هرچی نباشه یه عده از همشهریا و هم وطنای من و تو بودن که مظلومانه
توسط کسایی که از بیرون خط می گرفتن کشته شدن. اون چیزی که می تونیم برداشت کنیم اینه که
یه عده جوون توی حالت معنوی ای که بهش اعتقاد داشتن... مظلومانه تیکه تیکه شدن...
حالا که رسما و قانونا و شرعا شهید اعلام شدن... منم رسما و قانونا و شرعا شهادتشون رو به
بازمانده ها تبریک و تسلیت میگم...
بگذریم...
ج) سوم خرداد هم گرامی باد...
چ) بازم یه مثنوی:
ای اتفاق مست! زمین را شروع کن!
خورشید پشت ابر! زمان را طلوع کن!
این آسمان سکوت تو را بخش می کند
دنیا فقط ظهور تو را پخش می کند
حالا زمین درون مدارش چپیده است
در دست های گرم تو خود را ندیده است
صبح است و باز نوبت فریاد جبرئیل
صبح است و باز نوبت دجله... فرات... نیل...
دیوار کعبه جسم تو را زار می زند
کاغذ همیشه اسم تو را جار می زند
شعرم به اتهام تو زندانی من است
حالا بیا که نوبت ویرانی من است
آزاد کن سکوت مرا با ظهور خود
آغاز کن تمام مرا در عبور خود
تکیه به اوج آجر ایجاز می زنی
طعنه به هرچه صورت پرواز می زنی
در عمق کاسه های سیاهان پرندگی ست
در اوج این سقوط... تمنای زندگی ست...
در استوا مدار مرا تاب می دهی
آرام من!... به اطلس خود، آب می دهی
من را به سمت حادثه ی ماه می بری
تو شیر کهکشان مرا راه می بری
پرواز کن!... تمام مرا "تو" گرفته است
در آسمان عشق صدایم گرفته است
دیگر توان گفتن و ماندن نمانده است
این روزها هبوط مرا عشق رانده است
من فکر می کنم که هوا در بهار توست
حالا بیا که "تو" پرِ از انتظار توست...
ح) نقد و نظر یادتون نره...
خ) پیروز باشید.
فکر نمی کردم بتونم توی محیط مجازی دوستانی پیدا کنم که بهم کمک کنن. اما مثل اینکه اشتباه می کردم. حتما نظرات شما باعث راهنمایی من میشه.
با یه کار جدید به روزم و باز هم منتظر لطف شما.
[دارم از اصطکاک می افتم توی یک استکان خواب آلود
همچنان قطره قطره می بارم توی جریان تازه ای از رود
کودک از من سوال می پرسد، شاعری در زوال می میرد
این همه اتفاق پی در پی هی مرا اشتباه می گیرد]
قطعه ای از سروده ی بالا... / هیچ کس عاشقش نبوده و نیست
از خودش که... سوال می پرسد: این همه ماجرا به خاطر کیست؟
او که هرگز نخواست با من با.../
زنگ در ذهن گیج را پاشید
رفت
در را گشود
پشتِ در
چهره ای که هنوز می خندید
دست در دست همسری.../
برپا!...
یک معلم شدید وارد شد
روی کاغذ فضای سنگینی توی وزنی جدید وارد شد:
جریان تازه می برد من را ولی
خوابم
در اصطکاک استکانی خالی از
آبم
از کودک و از شاعر و از پرسشِ هر دو
از اتفاق اشتباهی توی دست تو
از قول فردا
ساعتِ ده
چشم هایی تر
از هرچه بوده یا نبوده خسته ام دیگر
از خنده های زورکی، از زنگ های زرد
از حلقه ای که توی دستم درد پشتِ درد
از او که جا زد
از خودم
از عشق
بی/زارم
از سردی دستان او بدجور تب دارم
دیگر برایم من، تو، او...، فرقی ندارد که
اصلا برایم چشم او برقی ندارد که
من رو ولم کرده!!؟... بره گم شه با اون چشماش...
(یک دفعه ذهنم می رود تا خنده ی زیباش...)
........................................................
........................................................
- هی با توام بچه! کجایی؟!! با توام! هستی؟!!
- بله... اجازه... حاضرم...! ............................
لم داده روی صندلیِ این کلاسی که ↓
مضارع،
بن
مستفعلن
مستفعلن
مستفعلن
فع لن
پیروز باشید.
سلام به همه ي دوستان عزيز!
سال نو مبارك و همچنين همه ي چيزاي ديگه اي كه مي تونن مبارك باشن.
اصلا مهم كه نيست كسي بود يا نبود
در يك شروع ساده، در اين قصه ي كبود!
در كوچه داغ هاي مريض و عليل شهر
رد مي شدم در اوج صداهاي بي فرود:
[- «اِ... اِ... سلام مرد حسابي!»
- «سلام زن!»
آغاز يك ديالوگ خالي، پر از ركود
كودك... كنار لحظه ي خود... مشق مي نوشت:
بابا ...
نبود! حيف! ولي حسّ يك صعود ↓
بردش به سمت شعر... ، به دفتر، به اتفاق
تا عشق... ، تا سكوت كه شد لوح يادبود
يك مرد سالخورده نشسته: «سلام تو!
حالت چطور...»
حرف خودش را نخورده بود ↓
من هستم از خودم همه را دور كرده ام
من...! يك سکوتِ سرد، پر از داد،/
درد،/
دود...]
«تنها يكي دو پرده، زيادي به دل نگير!»
(اين ذهن مرد بود پر از جمله هاي زير:)
«گاهي نصيب گرگ بيابان شديم و گاه
چشمان يك پلنگ، كه يخ بسته روي ماه...»
شايد كليشه بود؛ ولي حرف هاي ما
از دم كليشه اند، شبيه هزار/پا:
يك پاش توي خانه و يك پاش خانقاه
هي تو نمك بـ پاش به اين زخم بي گناه...
كودك رسيد... كلّ وجودش پر از هواست
فرياد مي زند كه:«الو! منزل خداست؟!» ↓
«چي؟ نه! نه! اشتباه گرفتي...»
نشست... بعد
در خود شبيه آينه هايش شكست... بعد
يك پرت گاهِ گيج... تو را زوزه مي كشم
در گيج گاهِ پرت به تو پوزه مي كشم ↓
انگار گرگ/ و ميشِ هوايي قديمي است
تصوير گام هاي بلند نسيمي است ↓
كه لايِ لايه هاي هوا سرد/تر شده
اين روزهاي برف كمي مرد/تر شده...
كودك هنوز توي خودش مشق مي نوشت:
بابا ...
نبود! حيف! ولي مردي از بهشت ↓
سرخطّ مشق هاي پر از انتظار بود
شاعر كنار دفتر خود
پاي/دار بود
منتظر نقد و نظر شما هستم.
پیروز باشید.
سلام به همه ی دوستانی که همیشه همه جور لطفی دارن... !
من هم مثل برخی دوستان که برخی اوقات برخی لطف ها رو دارن (!) به این نتیجه رسیدم که توی وبلاگ علاوه بر کارایی که شاید شعر باشن، حرف هم میشه زد... .
تصمیم گرفتم برای آغاز این واقعه ی بزرگ (!) از درد دل های معمولی شروع کنم. اگه حوصله دارید بخونید و نظرتون رو راجع به این کار (نوشتن درد دل) و خود مطالب بگید. اگر هم نه، همون اول برید سراغ شاید شعر.
بعضی اوقات باید قبول کرد دنیا اون جوری که می خوای نیست (هرچند بعضي وقتا هم هست) ولي يه اتفاقايي مي افته كه تمام نقشه هات رو نقش بر آب مي كنه.
كلي برنامه ريزي مي كني كه يه كاري رو انجام بدي بعد يهو از آسمون يه مشكل ميفته جلوي پات بعد دوباره روز از نو روزي از نو.
چند روز پيش يه برنامهي مستند راجع به جانبازان "پي تي اس دي" توي تلويزيون پخش شد. من نديدم اما تعريفش رو شنيدم. خيلي خوشحال شدم كه اين جانبازان هم به مردم معرفي ميشن. من اطلاعاتي راجع به اين بيماري (پي تي اس دي) داشتم ولي ناراحت ميشدم كه چرا رسانههاي ما اونقدري كه مثلا روي جانبازان موجي مانور ميدن روي اين جور جانبازا كار نميكنن.
یه مدت بود هر وقت قرآن رو باز می کردم آیه ی عذاب میومد یا توصیف کافران... خیلی به هم ریخته بودم. هرچی می گشتم که من چه کار اشتباهی انجام میدم که اینجوری میشه پیدا نمیکردم. آخه تا قبلش برعکس بود... .
تا این که چند روز پیش بعد از نماز مغرب و عشا بود یا شايدم نماز صبح، وقتی قرآن رو باز کردم یه آیه ی معمولی اومد که پند و اندرز بود. کلی برای خودم ذوق کردم!
ولی هنوز نفهمیدم گیر کارم کجا بوده.
چند شب پیش توی خیابون یه مرد میانسال رو دیدم که یه جعبه ی موز انداخته بود گردنش و توی خیابون چرخ میزد. روی جعبه یه کاغذ آ۳ افقي بود كه با چاپ رنگي روش نوشته بود:
خسته نباشيد
شبتان بخير
شاد و سر بلند باشيد
يه كمي توي خيابون چرخيد ولي كسي ازش چيزي نخريد. نشست توي باغچه ي كنار خيابون و تكيه داد به يه درخت. بعدشم بلند شد رفت...
خيلي رفتم تو فكر... !
اين روزا علاوه بر همهي وقايع قبلي كه با هم ديگه توي اين روزا اتفاق افتاده... سرم هم خيلي شلوغه... به شدت... مثل بلوار زند، وسط هفته، حدود ساعت ۱۳-۱۱ و همچنين ۱۹-۱۷ شايدم يه كم جلو-عقب تر... (به بزرگواري خودتون ببخشيد)
خلاصه يه جوري شده كه ديگه يادم رفته كه دانش آموزم... كنكور دارم... زندگي دارم... و...
يه سري چيزاي ديگه هم مي خواستم بگم اما پشيمون شدم. فعلا بماند... :
آواز عاشقانهي ما در گلو شكست حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست
(دكتر امين پور)
راستي امروز روز قبل از اربعينه... تسليت ميگم به اوني كه ... .
خوب ديگه بسه. ببخشيد اگه حوصله تون رو سر بردم (البته اگه تا اينجا رو خونده باشيد و عذرخواهي من رو ديده باشيد!)
ديگه بريم سراغِ ... شايد شعر... :
من مي شوم آدم، تو حوا/ ميشود! اما
ديگر درخت سيب تنها مي شود؛
اما
از آن طرف دنيا از آدم رانده خواهد شد
گرچه زمان در دست ما تا مي شود؛
اما
اين آسمان در خون آدم غرق خواهد شد
وقتي كه حوا باز زيبا مي شود؛
اما
قابيل ها از فرط بودن خودكشي كردند
هابيل هم گه گاه پيدا مي شود، اما
حالا هزاران كشتي نوح است در خشكي
دريا اسير مكر بت ها مي شود، اما
آتش تمام شور ابراهيم را برده ست
خنجر تمام خون اسماعيل را خورده ست
موسي عصاي اژدها را "نيل" مي بيند
فرعون سنگ ساده را "سجيل" مي بيند
عفريت ها تخت سبا را زير و رو كردند
بلقيس ها قاليچه را بي آبرو كردند
يوسف ميان كاروان بيچاره خواهد شد
پيراهن او از مقابل پاره خواهد شد
حالا حواري چاه من را گود خواهد كرد
عيسي همين فردا جذامش عود خواهد كرد
□
فرزند شيطان بر صليبي ميخ مي كوبد
توي سرم صوت مهيبي ميخ مي كوبد
حالا "رسيدن" وقت خوبي دارد...
اما حيف!
آدم كماكان روي سيبي ميخ مي كوبد
□
حالا دوباره آدم و حوا، دوباره تو
من: آفريده؛ آفريننده كنار تو
من يك سوالم (؟) با تعجب (!) با سه تا نقطه (...)
می خواستم بنویسمت، اما ... [سه تا نقطه]
منتظر خيلي چيزا هستم ولي اينجا منتظر نظرات شما...
روی زمین نریخته ما جا گرفته ایم
توی صعود و اوج اتاقی و پشت میز
فوقش نگاه می کنی و حرف می زنی:
افتاده زیر سایه ی خانه یکی، مریض
حتی سکوت می کند و بهت می زند
آن غیرت نداشته ی من، وَ بعد نیز-
حرفی نمی زند به کسی از مریضی اش
علت چه بوده است و چرا؟ از کجا؟ چه چیز؟!
بعد از گذشت مدتی از سال های درد
دکتر، وَ آمبولانس، مطب، سرفه های سرد-
دو زاری همیشه کج ام جُم نمی خورد
زنگار بسته از نَمِ این خواب های زرد!
یک بنده ی خدا که نمی دانم از کجا
عکسی نشاند روی درِ خانه ی خدا-
با غصه گفت: او تبِ باران گرفت و بعد
پرواز کرد یک سره تا اوج ابرها
یک عمرِ تلخ زیر هوای فشرده بود
کپسول، ماسک، خون، وَ کمی درد. بی هوا-
با نعره، داد، یا ضرباتش تباه کرد
گه گاه او تمامی اطراف خویش را
اما حلال می کندش همسرش که گاه
بی هوش و بی رمق شده در زیر دست و پا
دست خودش نبود...، هبوطش شکسته شد
وارونه رانده شد شبِ پیش از رکود ما
حالا تمام می شود آرامشی که رفت
فریاد دردها و کمی خواهشی که رفت
یک دختر سه ساله، [قیاسی نمی کنم]
اشکش چکید روی تنِ بالشی که رفت
"خردل" تمام معرکه را آفریده بود
بعد از حدود بیست و سه سالی که چیده بود-
از باغ های سیبِ محل چند دانه از
آن سیب های سرخ که تازه رسیده بود...
***
باران...، سکوت...، من...، شبِ پیش از شروع برف
تنها نشسته ام کفِ کوچه، طلوع برف-
را تازه دیده ام که پر از التماس داغ
معنا گرفت روی تنِ سیب های باغ...
خندیدنِ التماس را می فهمد
جنگیدنِ بی تقاص را می فهمد
عمریست که از رفتن او یخ بسته است
قدرِ تبِ یک تماس را می فهمد...
غزل:
پراید٬ ترمز و بعدش صدای بی جانم
تو در پیاده رو و من کف خیابانم
تو ایستاده و انگار منتظر بودی
که عاقبت برود شاید از تنم جانم
اگرچه دوست نداری مرا٬ ولی آخر
به آنکه دوست نداری قسم که انسانم
تمام هیکل من درد می کند امشب
ولی تمام شد عمرِ بدون ایمانم
درون قبر که رفتم تنت به یادم ماند
اگرچه بر سر خاکم نیامدی جانم
نکیر و منکر من سرخی لب نابت
هنوز طعم خوشش مانده زیر دندانم
جزا و کیفر اعمال ناقصم این شد:
مسیر آمدنت را نهال بنشانم
شب بود تیره بود به لب می رسید جان
بابابدون لقمه ای از نان رسید و بعد...
شرمش گرفت گفت: شب سرد و خسته ایست
جریان گرفت شرم به دالان رسید و بعد...
خندید تلخ گفت: بخوابید بچه ها
بغضش شکست اشک به دامان رسید و بعد...
چشمان خواب من پُرِ بیداری غم اش
بابا به آخرِ شبِ گریان رسید و بعد...
باران گرفت روی سر خانه ی دلم
از کاه گل گذشت به سیمان رسید و بعد...
نم زد چکید بر تبِ چشمان بسته ام
رؤیای ناتمام به باران رسید و بعد...
یوسف شدم وَ بعدِ چهل سال آزگار
پیراهنم دوباره به کنعان رسید و بعد...
چشمان خواب رفته ی بابا گشوده شد
یک لقمه نان دوباره به دندان رسید و بعد...
اما برادرم سرِ تقصیر خویش ماند
زیبایی ام به چاه به زندان رسید و بعد...
قحطی زده تمام زمان را در این زمین
دنیا در این زمانه به کفران رسید و بعد...
دیگر نگاه شاعر ما تا «ابد» نرفت
شعرش شکست تا تهِ دیوان رسید و بعد...
آن ماجرای اول قصه شروع شد:
«دیدی چگونه روز به پایان رسید و بعد...» ؟!
|
|