|
شاید...
|
||
|
شاید شعر |
این روزها که تازه به دوران رسیده ها جمعند بین این همه آدم ندیده ها
وقتی که لحظه های دلم تنگ می شود بی کس شوم میان شروع قصیده ها
در این شلوغ شهر پر از دود و بی هوا سگ دو زنم برای گریبان دریده ها
گاهی غزل برای غزل می برم و گاه دستم به سوی شیره ی مردم کشیده ها
من داستان یوسف و زن ها شنیده ام این کوچه ها پر است ز دستان بریده ها
آخر نگاه خود به شتابی گره زدم رفتم میان تا ته دنیا دویده ها
اینجا دگر غزل دل کس را نمی برد پرواز می کنم پی تنها پریده ها
عالم همه در ادای دینی بودند
در شادی و باز شور و شینی بودند
اول شه کربلا به دنیا آمد
سجاد و اباالفضل حسینی بودند


رفت
به ابدیت پیوست
و به وجود من یک علامت سوال چسباند...!
۲)
یازده ماه پیش تو را به یاد آوردم و امروز آمدی
این ها نشانه است
و گاه نشانه ها واقعیت دارند...!
مرا چون قلبها بشكن و در آيينهها سر كن نگاهم را چو يك گنجشك بيپرواز پرپر كن
بيا از دورترها از ميان خواب و رؤيايم و فروردين قلبم را به آغوشت تو آذر كن
مرا تنها ميان ساحل غمها رها كردي و گفتي عمر خود را در ميان مردهها سر كن
و من يك عمر خود را بين آنها غوطهور كردم كنون دستم بگير و از سكوت دردها در كن
به تو گفتم كه از تو دورم و قلبم به درد آمد به من گفتي كه فرياد آر و گوش آسمان كر كن
چرا بايد هميشه قصه اين باشد بيا اينبار مرا بشنو نگاهم را و روحم را تو باور كن
بيا تا دردهايم خود بگويد راز عشقم را بيا بنشين و هركس را كه ميخواهي تو داور كن
بيا حرفي بگو و قلب من را سوي خود بگشا بيا با جملهاي اين شعر تنها را تو آخر كن
در خیابان های غریب شهر پرسه زدن را تجربه می کردم
ومغازههايي پر از دستاني كه ميشمردند
فردا هديه ميخواهد
ويكي نيست به اين فردا بگويد دستان من توان شمردن ندارد
گاه قدمهاي پيرم را درون مغازههاي جوان ميگذاشتم
آنگاه شنيدن واژهاي از دهان مغازهدار، آبم ميكرد: بفرماييد
آسمان رو به سياهي ميگذاشت
نگاهم اسير حركت انگشتهاي مردم شده بود
و يك سؤال اساسي: چرا دستهاي من شمردن تجربه نميكند؟
او از سياُمين باراباس ايران پياده شد و گرانترين وقت ممكن را خريد
مبارك دست پدرش باد
و من از سياُمين حلبيآباد ايران بيرون شدم و گرانترين حقارت موجود را خريدم
اينجا شمارش يعني بزرگي شايد زندگي
خوب كه يونان صفر را ارج نهاد وگرنه من نبودم
فروغ مغازهها خاموش ميشد و دست كاسبان روشن
نويد تمام شدن ميداد
نيمهشب بود و من همچنان در حسرت يك شماره
به خواب رفتم
فردا روز دوست داشتن يك نفر است
و من شمارهي محبت را نميدانم ... !

ساعت ۱۱:۳۰ صبح که بیدار شدم چهره ی نگون بخت خورشید را دیدم که همچنان نور می تاباند و از ناملایمات شکوه نمی کند. تنها خوشی او سر خوردن روی آسمان آبی خالیست. و آسمان که مجبور است این چراغ گنده ی قدیمی را تحمل کند چشم به شبی چراغانی شده از ستارگان مرده دارد. ظهر شد هنوز در رختخواب سرد و بی روح غلط می زدم: کاش هنوز شب بود. خورشید چشم دیدن من را ندارد و من نیز! هنوز شب نشده امروز زود طلوع کرده ام... !
و نفس کشیدن زمین زیر برف های آب نشده در تابش آفتاب سوزان
گنجشک دوراندیش و مورچه ی مستانه خوان
همگی شاید راهی باشد برای رسیدن به آنچه که در دبستان نخواندیم!
چه انتظار به جاییست انتظار نشستن برگ از شاخه ای خشکیده بر زمین
و کاش به همین سادگی بود نشستن یک هواپیما
تا به حال از زمین به پنجره ی یک طیاره نگاه کرده ای تا بدانی که چقدر کوچکند آدم هایی که آن بالا هستند؟
شاید اصلا مهم نیست برای کسی که در هواپیما نشسته و فکر می کند تنها او ما را می بیند
و وقتی که افتاد. جعبه ی سفید شده در برف می گوید که نقص فنی داشت ولی هیچوقت نفهمید
****
کاش همیشه زمستان سختی بود تا پیشانیمان در برف سفید شود و موهایمان نیز ... .
یکی از دوستان به تازگی نمایشگاه مبلمان زده توی خیابون وصال شیراز یه جوریایی وسط شهر. نمایشگاه که چه عرض کنم یه مغازه ی ۱۴-۱۵ متری که به زور سه نوع مبلمان ناقص توش جا می گیره. چند روزی بهش سر می زدم تا از وضعیت کار مطلع بشم. از صبح علی الطلوع (بخوانید لنگ ظهر) که میومد در مغازه لم می داد روی مبل های خوش رنگ و لعاب و هی خمیازه می کشید گاهی هم با همراهش ور می رفت (منظورم موبایلشه). مردم خسته و از همه جا عصبانی شهر مدام از جلوی مغازه رد می شدن ولی از ترس جیبشون حتی گوشه چشمی به این کلبه ی فقیرانه نمی کردن. گاهی بعضی از اهالی محترم شهر سرکی توی مغازه می کشیدن و می گفتن: «ببخشید اداره ی بیمه کجاست؟» رفیقم به زور از توی چرت بلند می شد و دم در مغازه می رفت ۳۰-۴۰ متر پایین تر رو نشون می داد و می گفت:«اونجا» بیچاره ها کلی تشکر می کردن چون تو این دنیای وانفسا کسی جواب سلام کسی رو هم نمیده. گاهی اوقات زوجای جوون از توی خیابون به مبلا نگاه می کردند و حسرت دو قرون پول می خوردن که ندارن بدن مبل بخرن. اما اونا که اعتماد به نفس بیشتری داشتن میومدن جلو و قیمتی می پرسیدن ولی از جیبشون خجالت می کشیدن (شایدم جیبشون از اونا). این از صبح تا ظهرش بود. عصرا هم که یه کم مشتری بی پول بیشتر بود بیکاری کاسبا کمتر بود. مردم لا اقل میومدن داخل مغازه و به بهانه ی فکر کردن و مشورت چند دقیقه ای روی مبل های داغ و تازه از تنور درومده ی(!) مغازه می نشستن و خستگی در می کردن. اسم مبلا رو هم گاهی می پرسیدن تا وقتی می خوان پز بدن و اسم مبلمان رو به زبون بیارن سوتی ندن. البته ناگفته نمونه که به هر حال بعضی ها هم پول دارن که البته خیلی دارن برای همین از اینجور مغازه ها دیگه خرید نمی کنن براشون افت داره میرن از مغازه های بالا شهر دیدن می کنن. خلاصه اینم نشد کار از صبح تا شب:
مردم در حسرت مبل
کاسب در حسرت پول
پول در حسرت بیرون شدن از جیب کسی... .
صلح یک حادثه با حاجت صبح
در فلق حادثه از خواب پرید
سطل زنبور و گل از حاجت یکدیگر پر
من لب پنجره ی صحبت دیشب بودم
شبنمی روی دو چشمم غلتید
عینکم لکه ی غربت به خودش می گیرد
در حیاط صبح
تا گل یخ رفتم
بوی دیشب می داد
شاپرک روی لبانم بنشست
عطر گل های بهار نارنج
من میان یک دشت
دشت افکار قدیمی خوب
و نسیم گل هجرت از دور
هیچ کس روح مرا درک نکرد
روح کمروی من از پشت سرم گاه نگاهی می کرد
چشم او روی جهان باز شده
و جهان چشم ز سیمای حقیقت شسته
شمع تنهایی من روی زمین افتاده
زیر باران بهاری شده خیس
نور باران چه صفایی دارد...
****
صبح آن روز گذشت
و زمان می گذرد اما باز
سطل زنبور و گل از حاجت یکدیگر پر
صلح آن حادثه با صبح مداوم مانده
صلح آن حادثه با صبح مداوم بادا!
|
|