|
شاید...
|
||
|
شاید شعر |
ظهر شد
قطار آمد
واگن يازدهم
كيفي بيرون
بدون صاحب
بايد دويد:
به انتهاي ريل
تا پاي خورشيد
چرخ كيفي روي آهن بود
آفتاب غمگين بود
كوه پشت پردهي ريزش
پنهان
چشمم
خاموش
آبي،
قرمز بود
سياه شد
صبح بود،
ظهر بود،
غروب بود،
شب شد
...
روز در غربت شهر
- تا بخواهی شیطان
تا بخواهی هر کس
حالا یه دونه شعر:
دردها دارم با رنج
فکرهایی غوغا
موج دریا
وکف ساحل عشق
دست من
روی این سطح عبث
شعر می خواند
و تو را می خواهد
روح من وسعت احساس تو را هضم نکرد
چه گوارا روحت!
شب تاریکی بود
تکیه دادم به توان اتوبوس
فکر پرواز مرا با خود برد:
باند ده آماده است
و فرودی ابدی
روی یک جاده ی تنها شده از وحشت برگ...
دلم پیاده شد
و هنوز در اعوجاج چاله های هوایی است
نگاه کن!
هنوز تو را می خواهد
در آن بالاها
و در آن تفاوت فشار هوای داخل و بیرون
باز هم حضور تو او را گرفته بود
قدم هاش
رنگ وجود تو را به اطراف می پراکنند
از سفر می آید
از سفر سطوح تو
او را گرفتم و به خانه بردم:
کیف سوغاتیت را بگشا
و به من کمی از سطوح جاودانه بتابان
بار دیگر رفتی
یک بلیط اضافه تر
گذر نامه دارم ...!
این رو دقیقا شب نیمه شعبان گفتم. (انشاءالله که مقبول افتد)
همه ی هستی عالم همه ی هست وجود مرکز ثقل دو دنیا ضامن بود و نبود
صد هزاران کوه و صحرا خاشِعاْ مِن خَشیَتِک صد هزاران مستمندی مُغنِیْ من رحمتک
چشم من از روسیاهی عاجزاْ من رؤیتک کل ارواح و ملائک خاضعاْ من رفعتک
این شب میلاد تو عالم سراسر شور شد ظلمت شب های ما از گوشه چشمت نور شد
سیزده معصوم هم در آسمان غوغا کنند کائنات از پشت سر سجده بر این مولا کنند
نیمه ی شعبان ما بی بودنش غمناک شد چشم پر آلایشم از غیبتش نمناک شد
عاقبت روزی بیاید تکیه بر کعبه زند حق مظلومان ستاند دلبری از ما کند
شال سبزی بر سرش هم خال زیبا بر لبش جد او در انتظارش ذوالجناحش مرکبش
کائنات از هست او و عالمی پابست او چشم حیدر مست او و ذوالفقارش دست او
گر بپرسی نام او را با طهارت گویمت از سیاهی دلم من با خجالت گویمت:
روح آوای اذان و منجی کل جهان ذکر او جان زبان او مهدی صاحب زمان
یه رباعیم گفتم حیفم اومد ننویسم:
آن حلقه و آن مرکز ایمان آمد آن منجی تنهایی انسان آمد
امروز که اهل آسمان در شورند آن نقطه ی ثقل ماه شعبان آمد
|
|