|
شاید...
|
||
|
شاید شعر |
و مثنی مونث منصوب
چراغ زرد چشمک زن
نگاه ولرم مرا
تا آفتاب گریان برد
دارد چندشم می شود
از سرعت گیرهای خیابان
که مرا می گیرند
رفتند...!
این بار
جمع مذکر سالم و ملحقاتش
روح مرا دچار اعوجاج کرد
من بی زبان
حرف می زنم
مثل سوت کشتی ها
تا «پی تی اس دی» یک نفر عود کند
همه چیز دارد زشت می شود
و فعل مضارع متکلم مع الغیر
سقوط می کند...
اینجا
نزدیک است
من نمی شناسمش
گاه در میان فکرهای خسته ام
موجی از تلاطمش
برق می زند
و می رود
قطره ها چه آه وار می روند
از میان چشم های بسته ام
راه می برد به آسمان
داد من
صدای من
هیچ کس شنیده است؟
نه!
فقط ستاره های آفتاب
من که از نگاه هرچه مرد خواب رفته رسته ام
تا ته مسیر انشعاب آفتاب رفته ام
ماه می برد مرا به اوج یک کمان ساده در نگاه شب:
آسمان چه تیره است
یک غزل مرا به کهکشان راه وار می برد
می روم
می روم به هرکجا که می روم
یک نفر در انتظارم است
من چرا نمی شناسمش؟
به انتهای ریگ های دشت
نگاه می کنم
به بهت آتشین شهر:
(چار فرسخ آن طرف)
دکل دکل چراغ می برند و این دلم
نشسته است و زل زده به تکیه گاه قبل
میان خط کشی جاده ای عمیق
فکر می کنم
به آسمان نگاه می کنم
و داد می زنم:
«زمین»(!)
و می روم به آخرین نگاه خواب رفته در کمین
من از تمام یاد ها جدا شدم
چه جاده ای!:
می برد مرا به راه های پست
به انتهای ریگ های دشت
به بهت آتشین شهر
و زیر پای التماس دفن می کند مرا!
|
|