|
شاید...
|
||
|
شاید شعر |
شب بود تیره بود به لب می رسید جان
بابابدون لقمه ای از نان رسید و بعد...
شرمش گرفت گفت: شب سرد و خسته ایست
جریان گرفت شرم به دالان رسید و بعد...
خندید تلخ گفت: بخوابید بچه ها
بغضش شکست اشک به دامان رسید و بعد...
چشمان خواب من پُرِ بیداری غم اش
بابا به آخرِ شبِ گریان رسید و بعد...
باران گرفت روی سر خانه ی دلم
از کاه گل گذشت به سیمان رسید و بعد...
نم زد چکید بر تبِ چشمان بسته ام
رؤیای ناتمام به باران رسید و بعد...
یوسف شدم وَ بعدِ چهل سال آزگار
پیراهنم دوباره به کنعان رسید و بعد...
چشمان خواب رفته ی بابا گشوده شد
یک لقمه نان دوباره به دندان رسید و بعد...
اما برادرم سرِ تقصیر خویش ماند
زیبایی ام به چاه به زندان رسید و بعد...
قحطی زده تمام زمان را در این زمین
دنیا در این زمانه به کفران رسید و بعد...
دیگر نگاه شاعر ما تا «ابد» نرفت
شعرش شکست تا تهِ دیوان رسید و بعد...
آن ماجرای اول قصه شروع شد:
«دیدی چگونه روز به پایان رسید و بعد...» ؟!
دلم به خاطر هر انتظار اشکی ریخت
ولی برای تنوّع بگی نگی خندید
شبی کنار درختی که تکیه می دادم
کسی که نه٬ دل یک کس از آسمان ترسید
که ابر گریه کنان از هزاره ی تشویش
صده٬ دهه٬ یک و حتی میانه را برچید
هوا میان نفس های ما نمودی کرد
و بعد روی مسیر نگاهمان رقصید
زمانه برق زد آیینه آسمان را دید
دوباره رعد زد و بعد شیشه ای لرزید
در آن طرف دو گل تازه آسمان دیده
دو قطره اشک دلم روی هر دو تا لغزید
یکی که او... ٬ ولی آن دیگری نمی دانم
که دلسپرده به او بود و من شدم نومید
دوباره قلب نازکم از گوشه ای ترک برداشت
سپس دو تکّه شد افتاد بر زمین غلتید
اگر چه هیچ نگفتیم از عشق ما با هم
خدا وکیل ولی او خودش نمی فهمید؟!...
|
|