یک قاب عکس و چند چشم انداز افتاد
در عمق ذهنم لحظه ای پرواز افتاد
موج هوای سرد روی آنتن شب
از برجک یک دیدبان سرباز افتاد
یک اتفاق تازه ی تازه زمین خورد
یک اتفاق زرد و مزمن باز افتاد
گنجشک پر، حتی کلاغ و چشم هایم↓
هی پر زد و پرپر شد و از ناز افتاد
کودک، خیابان، سرد، کارتن، ردّ دیوار
آخر میان کاسه چندرغاز افتاد
در یک اتاق گیج مردی پیچ می خورد
او از نفس در لوله های گاز افتاد...
□
من بی خبر، چشمم به در، چشمم به بن بست
او پشت در، در انتظار گرمی دست
من خنده ها را تا خودم با قبر بردم
من خاک های مرگ را با فقر خوردم
یک لحظه آرامش... و بعدش گرم طوفان↓
می شد سرم در ابتدای خط پایان
□
حالا دوباره کودک و مرد و نفس هاش
کز کرده یک گنجشک در فکر قفس هاش
حالا دوباره در سرم آواز افتاد
یک اتفاق زرد و مزمن باز افتاد
|
+|
اتفاق افتاده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:46  توسط رضا طبیب زاده
|
1)
در یک شروع تلخ، کبوتر تمام شد
الفاظ پر زدند وَ دفتر تمام شد
رفتی قدم زنان و کمی بغض کردم و...
از در که رد شدی همه ی در تمام شد
من تازه ابتدای توام... ، تو تمام عشق...
حالا که عشق و اول و آخر تمام شد... !
رفتی هزار بار... ، ولی روزنامه ای
اعلامیه نزد که «شبی در ....... تمام شد!»
هی این سوال توی سرم موج می زند:
تو واقعا پریدی و دیگر تمام شد؟!
***
دیوار در گرفت وَ بغضم شروع کرد
لبخندهای سرخ دلم پر ... ! [تمام شد...!]
2)
کم کم تمام داد من اکسید می شود
ذوق دو غنچه در چمن اکسید می شود
خوابیده ام کنار شبی غرقِ کربنات
امشب نفس درون تن اکسید می شود
دیگر رسیده کار به جایی که سال هاست
تندیس فیلم های «کن» اکسید می شود
ترکیب مرد، زن، وَ دویدن، پیاده رو...
دارد شبیبه «مَردُ زَن اکسید» می شود...
کافی است هرچه صادق و بی پرده بوده ایم
رنگی به چهره ات بزن! اکسید می شود....!
شاعر غزل بگو که در این روزگار زرد
حتی سکوت در دهن اکسید می شود... !
|
+|
اتفاق افتاده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 13:2  توسط رضا طبیب زاده
|