تبليغاتX
شاید...
 
شاید...
 
 
شاید شعر
 

سلام به همه ی دوستانی که همیشه همه جور لطفی دارن... !

من هم مثل برخی دوستان که برخی اوقات برخی لطف ها رو دارن (!) به این نتیجه رسیدم که توی وبلاگ علاوه بر کارایی که شاید شعر باشن، حرف هم میشه زد... .

تصمیم گرفتم برای آغاز این واقعه ی بزرگ (!) از درد دل های معمولی شروع کنم. اگه حوصله دارید بخونید و نظرتون رو راجع به این کار (نوشتن درد دل) و خود مطالب بگید. اگر هم نه، همون اول برید سراغ شاید شعر.

بعضی اوقات باید قبول کرد دنیا اون جوری که می خوای نیست (هرچند بعضي وقتا هم هست) ولي يه اتفاقايي مي افته كه تمام نقشه هات رو نقش بر آب مي كنه.
كلي برنامه ريزي مي كني كه يه كاري رو انجام بدي بعد يهو از آسمون يه مشكل ميفته جلوي پات بعد دوباره روز از نو روزي از نو.

چند روز پيش يه برنامه‌ي مستند راجع به جانبازان "پي تي اس دي" توي تلويزيون پخش شد. من نديدم اما تعريفش رو شنيدم. خيلي خوشحال شدم كه اين جانبازان هم به مردم معرفي ميشن. من اطلاعاتي راجع به اين بيماري (پي تي اس دي) داشتم ولي ناراحت ميشدم كه چرا رسانه‌هاي ما اونقدري كه مثلا روي جانبازان موجي مانور ميدن روي اين جور جانبازا كار نميكنن.

یه مدت بود هر وقت قرآن رو باز می کردم آیه ی عذاب میومد یا توصیف کافران... خیلی به هم ریخته بودم. هرچی می گشتم که من چه کار اشتباهی انجام میدم که اینجوری میشه پیدا نمیکردم. آخه تا قبلش برعکس بود... .
تا این که چند روز پیش بعد از نماز مغرب و عشا بود یا شايدم نماز صبح، وقتی قرآن رو باز کردم یه آیه ی معمولی اومد که پند و اندرز بود. کلی برای خودم ذوق کردم!
ولی هنوز نفهمیدم گیر کارم کجا بوده.

چند شب پیش توی خیابون یه مرد میانسال رو دیدم که یه جعبه ی موز انداخته بود گردنش و توی خیابون چرخ میزد. روی جعبه یه کاغذ آ۳ افقي بود كه با چاپ رنگي روش نوشته بود:
خسته نباشيد
شبتان بخير
شاد و سر بلند باشيد
يه كمي توي خيابون چرخيد ولي كسي ازش چيزي نخريد. نشست توي باغچه ي كنار خيابون و تكيه داد به يه درخت. بعدشم بلند شد رفت...
خيلي رفتم تو فكر... ! 

اين روزا علاوه بر همه‌ي وقايع قبلي كه با هم ديگه توي اين روزا اتفاق افتاده... سرم هم خيلي شلوغه... به شدت... مثل بلوار زند، وسط هفته، حدود ساعت ۱۳-۱۱ و همچنين ۱۹-۱۷ شايدم يه كم جلو-عقب تر... (به بزرگواري خودتون ببخشيد)
خلاصه يه جوري شده كه ديگه يادم رفته كه دانش آموزم... كنكور دارم... زندگي دارم... و...

يه سري چيزاي ديگه هم مي خواستم بگم اما پشيمون شدم. فعلا بماند... :
آواز عاشقانه‌ي ما در گلو شكست                              حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست
                                                                                                      (دكتر امين پور)

راستي امروز روز قبل از اربعينه... تسليت ميگم به اوني كه ... .

خوب ديگه بسه. ببخشيد اگه حوصله تون رو سر بردم (البته اگه تا اينجا رو خونده باشيد و عذرخواهي من رو ديده باشيد!)

 

ديگه بريم سراغِ ... شايد شعر... :


من مي شوم آدم، تو حوا/ ميشود! اما
ديگر درخت سيب تنها مي شود؛
                                            اما

از آن طرف دنيا از آدم رانده خواهد شد
گرچه زمان در دست ما تا مي شود؛
                                                اما

اين آسمان در خون آدم غرق خواهد شد
وقتي كه حوا باز زيبا مي شود؛
                                         اما

قابيل ها از فرط بودن خودكشي كردند
هابيل هم گه گاه پيدا مي شود، اما

حالا هزاران كشتي نوح است در خشكي
دريا اسير مكر بت ها مي شود، اما

آتش تمام شور ابراهيم را برده ست
خنجر تمام خون اسماعيل را خورده ست

موسي عصاي اژدها را "نيل" مي بيند
فرعون سنگ ساده را "سجيل" مي بيند

عفريت ها تخت سبا را زير و رو كردند
بلقيس ها قاليچه را بي آبرو كردند

يوسف ميان كاروان بيچاره خواهد شد
پيراهن او از مقابل پاره خواهد شد

حالا حواري چاه من را گود خواهد كرد
عيسي همين فردا جذامش عود خواهد كرد

فرزند شيطان بر صليبي ميخ مي كوبد
توي سرم صوت مهيبي ميخ مي كوبد

حالا "رسيدن" وقت خوبي دارد...
                                          
اما حيف!
آدم كماكان روي سيبي ميخ مي كوبد

حالا دوباره آدم و حوا، دوباره تو
من: آفريده؛ آفريننده كنار تو

من يك سوالم (؟) با تعجب (!) با سه تا نقطه (...)
می خواستم بنویسمت، اما ... [سه تا نقطه]

 

 

منتظر خيلي چيزا هستم ولي اينجا منتظر نظرات شما...

 |+| اتفاق افتاده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:39  توسط  رضا طبیب زاده  | 
 
  بالا