تبليغاتX
شاید...
 
شاید...
 
 
شاید شعر
 

سلام به همه ي دوستان عزيز!
سال نو مبارك و همچنين همه ي چيزاي ديگه اي كه مي تونن مبارك باشن.

 

يه كار جديد كه اميدوارم بهتر از قبل باشه... :

 

 

 

اصلا مهم كه نيست كسي بود يا نبود

در يك شروع ساده، در اين قصه ي كبود!

 

در كوچه داغ هاي مريض و عليل شهر

رد مي شدم در اوج صداهاي بي فرود:

 

[- «اِ... اِ... سلام مرد حسابي!»

 - «سلام زن!»

آغاز يك ديالوگ خالي، پر از ركود

 

كودك... كنار لحظه ي خود... مشق مي نوشت:

بابا ...

نبود! حيف! ولي حسّ يك صعود

 

بردش به سمت شعر... ، به دفتر، به اتفاق

تا عشق... ، تا سكوت كه شد لوح يادبود

 

يك مرد سالخورده نشسته: «سلام تو!

حالت چطور...»

حرف خودش را نخورده بود

 

من هستم از خودم همه را دور كرده ام

من...! يك سکوتِ سرد، پر از داد،/

                                          درد،/

                                                  دود...]

 

 

 

«تنها يكي دو پرده، زيادي به دل نگير!»

(اين ذهن مرد بود پر از جمله هاي زير:)

 

«گاهي نصيب گرگ بيابان شديم و گاه

چشمان يك پلنگ، كه يخ بسته روي ماه...»

 

شايد كليشه بود؛ ولي حرف هاي ما

از دم كليشه اند، شبيه هزار/پا:

 

يك پاش توي خانه و يك پاش خانقاه

هي تو نمك بـ پاش به اين زخم بي گناه...

 

 

 

كودك رسيد... كلّ وجودش پر از هواست

فرياد مي زند كه:«الو! منزل خداست؟!»

 

«چي؟ نه! نه! اشتباه گرفتي...»

نشست... بعد

در خود شبيه آينه هايش شكست... بعد

 

يك پرت گاهِ گيج... تو را زوزه مي كشم

در گيج گاهِ پرت به تو پوزه مي كشم

 

انگار گرگ/ و ميشِ هوايي قديمي است

تصوير گام هاي بلند نسيمي است

 

كه لايِ لايه هاي هوا سرد/تر شده

اين روزهاي برف كمي مرد/تر شده...

 

 

كودك هنوز توي خودش مشق مي نوشت:

بابا ...

نبود! حيف! ولي مردي از بهشت

 

سرخطّ مشق هاي پر از انتظار بود

شاعر كنار دفتر خود

                          پاي/دار بود

 

 

 

 

 

منتظر نقد و نظر شما هستم.

پیروز باشید.

 

 |+| اتفاق افتاده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 18:24  توسط  رضا طبیب زاده  | 
 
  بالا