|
شاید...
|
||
|
شاید شعر |
فکر نمی کردم بتونم توی محیط مجازی دوستانی پیدا کنم که بهم کمک کنن. اما مثل اینکه اشتباه می کردم. حتما نظرات شما باعث راهنمایی من میشه.
با یه کار جدید به روزم و باز هم منتظر لطف شما.
[دارم از اصطکاک می افتم توی یک استکان خواب آلود
همچنان قطره قطره می بارم توی جریان تازه ای از رود
کودک از من سوال می پرسد، شاعری در زوال می میرد
این همه اتفاق پی در پی هی مرا اشتباه می گیرد]
قطعه ای از سروده ی بالا... / هیچ کس عاشقش نبوده و نیست
از خودش که... سوال می پرسد: این همه ماجرا به خاطر کیست؟
او که هرگز نخواست با من با.../
زنگ در ذهن گیج را پاشید
رفت
در را گشود
پشتِ در
چهره ای که هنوز می خندید
دست در دست همسری.../
برپا!...
یک معلم شدید وارد شد
روی کاغذ فضای سنگینی توی وزنی جدید وارد شد:
جریان تازه می برد من را ولی
خوابم
در اصطکاک استکانی خالی از
آبم
از کودک و از شاعر و از پرسشِ هر دو
از اتفاق اشتباهی توی دست تو
از قول فردا
ساعتِ ده
چشم هایی تر
از هرچه بوده یا نبوده خسته ام دیگر
از خنده های زورکی، از زنگ های زرد
از حلقه ای که توی دستم درد پشتِ درد
از او که جا زد
از خودم
از عشق
بی/زارم
از سردی دستان او بدجور تب دارم
دیگر برایم من، تو، او...، فرقی ندارد که
اصلا برایم چشم او برقی ندارد که
من رو ولم کرده!!؟... بره گم شه با اون چشماش...
(یک دفعه ذهنم می رود تا خنده ی زیباش...)
........................................................
........................................................
- هی با توام بچه! کجایی؟!! با توام! هستی؟!!
- بله... اجازه... حاضرم...! ............................
لم داده روی صندلیِ این کلاسی که ↓
مضارع،
بن
مستفعلن
مستفعلن
مستفعلن
فع لن
پیروز باشید.
|
|