|
شاید...
|
||
|
شاید شعر |
شب بود تیره بود به لب می رسید جان
بابابدون لقمه ای از نان رسید و بعد...
شرمش گرفت گفت: شب سرد و خسته ایست
جریان گرفت شرم به دالان رسید و بعد...
خندید تلخ گفت: بخوابید بچه ها
بغضش شکست اشک به دامان رسید و بعد...
چشمان خواب من پُرِ بیداری غم اش
بابا به آخرِ شبِ گریان رسید و بعد...
باران گرفت روی سر خانه ی دلم
از کاه گل گذشت به سیمان رسید و بعد...
نم زد چکید بر تبِ چشمان بسته ام
رؤیای ناتمام به باران رسید و بعد...
یوسف شدم وَ بعدِ چهل سال آزگار
پیراهنم دوباره به کنعان رسید و بعد...
چشمان خواب رفته ی بابا گشوده شد
یک لقمه نان دوباره به دندان رسید و بعد...
اما برادرم سرِ تقصیر خویش ماند
زیبایی ام به چاه به زندان رسید و بعد...
قحطی زده تمام زمان را در این زمین
دنیا در این زمانه به کفران رسید و بعد...
دیگر نگاه شاعر ما تا «ابد» نرفت
شعرش شکست تا تهِ دیوان رسید و بعد...
آن ماجرای اول قصه شروع شد:
«دیدی چگونه روز به پایان رسید و بعد...» ؟!
|
|