|
شاید...
|
||
|
شاید شعر |
خندیدنِ التماس را می فهمد
جنگیدنِ بی تقاص را می فهمد
عمریست که از رفتن او یخ بسته است
قدرِ تبِ یک تماس را می فهمد...
غزل:
پراید٬ ترمز و بعدش صدای بی جانم
تو در پیاده رو و من کف خیابانم
تو ایستاده و انگار منتظر بودی
که عاقبت برود شاید از تنم جانم
اگرچه دوست نداری مرا٬ ولی آخر
به آنکه دوست نداری قسم که انسانم
تمام هیکل من درد می کند امشب
ولی تمام شد عمرِ بدون ایمانم
درون قبر که رفتم تنت به یادم ماند
اگرچه بر سر خاکم نیامدی جانم
نکیر و منکر من سرخی لب نابت
هنوز طعم خوشش مانده زیر دندانم
جزا و کیفر اعمال ناقصم این شد:
مسیر آمدنت را نهال بنشانم
|
|