1)کودکی خوابیده تنها زیر این باران سرب
لخته می شد خون میان قصه ی گریان سرب
من تنفس می کنم، سرب است در مجرای او
گریه هایش بی هوا می رفت تا دندان سرب
کفش هایش مهربان بودند تا باران نبود
جای جای پیکرش غرق است در تاوان سرب
ضدّ سربی ریخت توی باک آن ماشین تلخ
تا کجاها می رود امشب تب جریان سرب...!
سرد بود و خیس می بارید از آن ابر سیاه
سقف او باران و بر پشتش تن پالان سرب
***
خوب می خوابید امشب پای این شومینه ها
کودکی خوابیده اما زیر آن باران سرب... !
2)آقا اجازه!
می خواهم حرف بزنم
حتی اگر تام و جری با هم به دنبالم بیفتند
به همراه آن سگی که اسمش را یادم نمی آید
(از
مجسمه ی آزادی تا
زندان گوانتانامو)
آقا اجازه!
دندان آخری ام که لق شده می حواهد بیفتد
شیری است!
برای همین دهانم بوی شیر می دهد
(شیری که از
مدیترانه تا
اسکاندیناوی رفت
ولی همیشه
خشک بود...!)
آقا اجازه!
یک ساعت و بیست و هشت دقیقه
روی صندلی بدون چرخ نشسته ام
دیگر تحمل این صد و بیست ثانیه را ندارم
(خودش به اندازه ی مرگ
هیروشیماست)
آقا اجازه!
بروم آب بخورم؟!
آخر این حرارت ناشی از
کوره های آدم سوزی
لبم را شبیه
صحرای آفریقا کرده
(وکمی حواشی آن
تا
استوا تا
دور دنیا در هشتاد روز... !)
آقا اجازه!
پایتخت
استرالیا
لندان است!
و
زلاند نو کهنه مانده!
(
جغرافیا را صفر گرفتم)
آقا اجازه!
...
[اصلا
اجازه هست... ؟!]
(
؟!)
3)
چندرغازی توی حلبی کهنه ی کنار دستش افتاد
شب که شد
حلبی کهنه، کنارِ دستش را برید... .
|
+|
اتفاق افتاده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 12:37  توسط رضا طبیب زاده
|