|
شاید...
|
||
|
شاید شعر |
روی زمین نریخته ما جا گرفته ایم
توی صعود و اوج اتاقی و پشت میز
فوقش نگاه می کنی و حرف می زنی:
افتاده زیر سایه ی خانه یکی، مریض
حتی سکوت می کند و بهت می زند
آن غیرت نداشته ی من، وَ بعد نیز-
حرفی نمی زند به کسی از مریضی اش
علت چه بوده است و چرا؟ از کجا؟ چه چیز؟!
بعد از گذشت مدتی از سال های درد
دکتر، وَ آمبولانس، مطب، سرفه های سرد-
دو زاری همیشه کج ام جُم نمی خورد
زنگار بسته از نَمِ این خواب های زرد!
یک بنده ی خدا که نمی دانم از کجا
عکسی نشاند روی درِ خانه ی خدا-
با غصه گفت: او تبِ باران گرفت و بعد
پرواز کرد یک سره تا اوج ابرها
یک عمرِ تلخ زیر هوای فشرده بود
کپسول، ماسک، خون، وَ کمی درد. بی هوا-
با نعره، داد، یا ضرباتش تباه کرد
گه گاه او تمامی اطراف خویش را
اما حلال می کندش همسرش که گاه
بی هوش و بی رمق شده در زیر دست و پا
دست خودش نبود...، هبوطش شکسته شد
وارونه رانده شد شبِ پیش از رکود ما
حالا تمام می شود آرامشی که رفت
فریاد دردها و کمی خواهشی که رفت
یک دختر سه ساله، [قیاسی نمی کنم]
اشکش چکید روی تنِ بالشی که رفت
"خردل" تمام معرکه را آفریده بود
بعد از حدود بیست و سه سالی که چیده بود-
از باغ های سیبِ محل چند دانه از
آن سیب های سرخ که تازه رسیده بود...
***
باران...، سکوت...، من...، شبِ پیش از شروع برف
تنها نشسته ام کفِ کوچه، طلوع برف-
را تازه دیده ام که پر از التماس داغ
معنا گرفت روی تنِ سیب های باغ...
|
|