تبليغاتX
شاید... - غزل مثنوی
 
شاید...
 
 
شاید شعر
 
یک قاب عکس و چند چشم انداز افتاد
در عمق ذهنم لحظه ای پرواز افتاد

موج هوای سرد روی آنتن شب
از برجک یک دیدبان سرباز افتاد

یک اتفاق تازه ی تازه زمین خورد
یک اتفاق زرد و مزمن باز افتاد

گنجشک پر، حتی کلاغ و چشم هایم
هی پر زد و پرپر شد و از ناز افتاد

کودک، خیابان، سرد، کارتن، ردّ دیوار
آخر میان کاسه چندرغاز افتاد

در یک اتاق گیج مردی پیچ می خورد
او از نفس در لوله های گاز افتاد...



من بی خبر، چشمم به در، چشمم به بن بست
او پشت در، در انتظار گرمی دست

من خنده ها را تا خودم با قبر بردم
من خاک های مرگ را با فقر خوردم

یک لحظه آرامش... و بعدش گرم طوفان
می شد سرم در ابتدای خط پایان



حالا دوباره کودک و مرد و نفس هاش
کز کرده یک گنجشک در فکر قفس هاش

حالا دوباره در سرم آواز افتاد
یک اتفاق زرد و مزمن باز افتاد

 |+| اتفاق افتاده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:46  توسط  رضا طبیب زاده  | 
 
  بالا